باشد ، برود آنجا . در مريخ هم باشد ، برود آنجا . محدود نيست ، نه شهواتش محدود است كه با يك حد خاصى بسازد ، يكى ، دوتا ، ده تا ، صدتا ، و نه طمَعش محدود است كه به يك كشور ، دو كشور ، ده كشور اكتفا كند . انبيا آمدند محدودش كنند ؛ يعنى مهارش كنند .
اين حيوان افسارگسيخته كه به هيچ حدى از حدود محدود نيست ، اگر آزاد بگذارند و اين را تربيتش نكنند افسارگسيخته است . به طورى كه همه چيز را براى خودش مىخواهد و همه كس را فداى خودش مىخواهد . انبيا آمدند كه اين افسارگسيخته را مهارش كنند و بياورند تحت ضوابط و بعد از اينكه آن مهار شد ، راه نشانش بدهند براى اينكه تربيت بشود ، يك تربيتى كه برسد به آن كمالاتى كه تا آخر براى او سعادت است .
نه اينكه مطرح دنياست ، فقط اين طبيعت است ! پيش انبيا اين دنيا وسيله است . يك راهى هست ، راه هست براى رسيدن به يك مقصد عالى ديگر كه خود انسان نمىداند و آنها مىدانند . آنها مطلعند به اينكه منتهى به چه مىشود اگر افسارگسيخته باشد و منتهى به چه مىشود اگر مهار بشود از يك راهى كه راه هست براى رسيدن به آن درجات عاليهء انسانيت .
راه انبيا ، راه سعادت انسانها
همهء امورى كه در نظر اين حكومتها مقصد است ، در نظر انبيا راه است . تمام دنيا در نظر انبيا خودش يك مقصود نيست . خودش يك محراب و مقصد نيست . خودش يك راه است كه از اين راه بايد برسند به مرتبهاى كه آن مرتبه ، مرتبهء عالى انسانى است كه اگر يك موجودى ، يك انسانى اين مرتبهء عالى انسانى را به آن رسيد ، اين سعادت دارد و سعادتش محصور به اين عالم نيست . در همين عالم هم سعادت دارد اما محصور نيست .
مقصود ، يك عالم ماوراى اين عالم هست . آنها ما ورا را ديدند . يك عالم غيبى كه بر ما الآن مجهول است . آنها ديدند و آمدند كه اين اشخاص كه اگر رهاشان كنند افسارگسيختهاند و هر كارى كه مىخواهند مىكنند آنها را ، هم قوهء غضبيهشان را ، هم قواى شهوانىشان را و هم قواى شيطانىشان را كه همه را دارد . اينها را اول مهار كند و بعد از