مورد آن شده ، فضلا از آنكه در تحت ميزان صحيح آمده باشد ، و غالبا يك گوشهء مطلب را گرفتند و بحث از آن نمودند . نويسنده نيز با اين قصور باع و نقصان استعداد و اطلاع و كاغذ پاره و قلم شكسته نمىتوانم وارد اين وادى حيرت انگيز شوم از روى مقدمات ، ولى از اشارهء اجماليه به طور نتيجهء البرهان ناچارم و اظهار حق را لا علاج .
در اشارهء اجماليه به معناى « تفويض »
بايد دانست كه در « تفويض » مستحيل ، كه مغلوليت يد اللّه و تأثير قدرت و ارادهء عبد باشد مستقلا ، ما بين عظايم امور و صغاير آن به هيچ وجه فرقى نيست .
چنانچه احيا و اماته و ايجاد و اعدام و قلب عنصرى به عنصرى تفويض به موجودى نتواند بود ، تحريك پر كاهى نيز تفويض نتواند بود ، و لو به ملك مقرّبى يا نبىّ مرسلى ، از عقول مجرده و ساكنين جبروت اعلى گرفته تا هيولاى اولى . و تمام ذرات كائنات مسخر در تحت ارادهء كاملهء حق و به هيچ وجه و در هيچ كارى استقلال ندارند ، و تمامت آنها در وجود و كمال وجود و در حركات و سكنات و اراده و قدرت و ساير شئون محتاج و فقير ، بلكه فقر محض و محض فقرند . چنانچه با قيّوميت حق و نفى استقلال عباد و ظهور و نفوذ ارادة اللّه و سريان آن نيز ما بين امور عظيمه و صغيره هيچ فرقى نيست ، چنانچه ما بندگان ضعيف قادر هستيم به اعمال ضعيفه ، از قبيل حركت و سكون و ساير افعال ، بندگان خاص خداوند و ملائكهء مجرده قادرند به افعال عظيمهء احيا و اماته و رزق و ايجاد و اعدام . و همانطور كه جناب ملك الموت موكّل به اماته است و اماتهء او از قبيل استجابت دعا نيست ، و جناب اسرافيل موكّل به احياست و از قبيل استجابت دعوت نيست ، و از قبيل تفويض باطل هم نيست ، همين طور اگر ولىّ كامل و نفس زكيهء قويّهاى ، از قبيل نفوس انبيا و اوليا ، قادر بر اعدام و ايجاد و اماته و احيا به اقدار حق تعالى باشد ، تفويض محال نيست و نبايد آن را باطل شمرد . و تفويض امر عباد به روحانيت كاملهاى كه مشيتش فانى در مشيت حق و ارادهاش ظل ارادهء حق است ، و اراده نكند مگر آنچه را حق اراده كند و حركتى نكند مگر آنچه كه مطابق نظام اصلح است ، چه در خلق و ايجاد و چه در تشريع و تربيت ، مانع ندارد بلكه حق است . و اين حقيقتا تفويض نيست . چنانچه اشاره به اين معنى نموده است در حديث ابن سنان كه در فصل بعد مذكور مىشود .