انكار نمايند كه نظر در حقّ مبدأ علم به خود او شود ، و علم به مبدأ موجب شود علم به مخلوق را .
بالجمله ، تفكر در لطايف و دقايق صنعت و اتقان نظام خلقت از علوم نافعه و از فضايل اعمال قلبيه و افضل از جميع عبادات است ، زيرا كه نتيجهء آن اشرف نتايج است . گر چه جميع عبادات نتيجهء اصلى و سرّ واقعى آنها حصول معارف است ، ولى كشف اين سرّ و حصول اين نتيجه براى ماها نشود ، و از براى آن اهلى است كه هر عبادتى براى آنها بذر مشاهده يا مشاهداتى است . در هر صورت ، اطلاع بر لطايف صنعت و اسرار خلقت بحقيقت تا كنون براى بشر [ ميسر ] نگرديده . و به طورى پايهء آن دقيق و محكم است و نظام آن جميل و از روى اسلوب كمال است كه در هر موجودى ، اگر چه حقير به نظر آيد ، اگر بشر با كمال علمى كه در قرنها حاصل كردند دقيق شوند ، به هزار يك از آن اطلاع پيدا نكنند ، تا چه رسد به آنكه نظام كلى جملى را در تحت نظر درآورند و بخواهند با افكار جزئيهء ناقصهء خود پى به لطايف و دقايق آن برند .
ما اكنون نظر شما را جلب مىكنيم به يكى از دقايق خلقت كه نسبتا نزديك به افهام و از محسوسات به شمار آيد ، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .
اى عزيز ، نظر كن و تفكر نما در اين نسبتى كه در بين شمس و زمين است به مسافت معيّن و حركت خاص كه زمين دارد به دور خود و شمس ، كه با مدار معيّنى حركت مىكند كه شب و روز و فصول از آن حاصل مىشود ، چه اتقان صنع و حكمت كاملى است كه اگر با اين ترتيب نبود ، يعنى شمس نزديك بود يا دور بود ، در صورت اوّل از حرارت و در صورت دوم از سرما و برودت ، در زمين تكوين معدن و نبات و حيوان نمىشد . و اگر چنانچه با همين نسبت ساكن بود زمين ، توليد روز و شب و فصول نمىشد ، و بيشتر زمين يا تمام آن قابل تكوين نمىشد . اكتفا به اين نيز نشده ، اوج ، يعنى غايت دورى زمين از شمس ، در جانب شمال واقع شده كه حرارت زياد نشود و صدمه به مكوّنات وارد نيايد ، و حضيض ، يعنى غايت نزديكى شمس به زمين ، در جانب جنوب واقع شده كه از سرما ضرر به ساكنين زمين وارد نشود . به اين نيز اكتفا نشده ، ماه را ، كه تأثير در تربيت موجودات زمين دارد ، در سير با زمين مختلف قرار داده ، به طورى كه شمس وقتى در شمال زمين است ، قمر در منطقهء جنوبى ، و به عكس ، وقتى آن يك در منطقهء جنوبى است ، اين يك در منطقهء شمالى است ، براى انتفاع سكّان ارض از آنها . اينها يكى از امور محسوسهء
شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 196
مساهمون: السيد الخميني
ص١٩٦