هستى ؟ عيسى گفت : من هستم و پسر انسان را خواهيد ديد كه بر طرف راست قوت نشسته ، در ابرهاى آسمان مىآيد » . « 1 »
رئيس كهنه جامه چاك زد و با شنيدن اين سخن ( كه متضمّن ادّعاى فرزندى خدا يا متضمّن دعوى نبوّت بود ) حكم تكفير او را صادر كرد و همه گفتند او مستوجب قتل است .
در اين موقع يكى از كنيزان كهنه متوجّه پطرس ، شاگرد معروف مسيح شد كه در ايوان پايين خود را ( در كنار آتش ) گرم مىكرد . او را به جمعيّت معرّفى كرد ، آنها دو سه بار به سراغ پطرس آمدند ولى پطرس ارتباط خود را با عيسى انكار كرد حتّى به او لعن و نفرين نمود و قسم خورد كه او را نمىشناسم تا دست از سر او برداشتند !
صبح رؤساى كهنه او را بند نهاده ، تسليم « پيلاطِس » والى قيصر ، پادشاه روم كردند . پيلاطس هر چه خواست از او اقرار بگيرد و نسبت پادشاهى يهود را كه به او داده بودند اعتراف كند او چنان اعترافى نكرد ( در حقيقت رؤساى كهنه او را به جرم مخالفت با عقايد مذهبى محكوم نمودند ولى پيلاطس به دنبال يك جرم سياسى و مخالفت با رژيم كشور مىگشت ) .
پيلاطس چون نتوانست گناهى براى او پيدا كند مىخواست او را آزاد سازد امّا رؤساى كهنه شوريدند و نگذاشتند وى مسيح را به آنها تسليم كرد تا هرطور مىخواهند با او رفتار كنند ، و خود را از خون او تبرئه نمود .
هامش
( 1 ) . انجيل مرقس .