جمعيّت او را براى مصلوب ساختن بيرون بردند ، لباس سرخرنگ ( يا ارغوانى ) در بدن او پوشانيده ، تاجى از خار بر سر وى نهادند و پيوسته او را استهزا مىكردند و به او مىگفتند : سلام بر تو اى پادشاه يهود ! و آب دهان بر او مىانداختند .
سپس حكم اعدام او را نوشته و به عنوان ادّعاى پادشاهى يهود او را محكوم نمودند ، و همراه دو نفر دزد او را به دار آويختند ( او در وسط و دزدان در دو طرف او بودند ، براى اينكه قضيه بيشتر لوث شود ) .
عدّهاى در اين حال او را مسخره مىكردند و مىگفتند اين كه ادّعا مىكرد مىتواند ديگران را نجات دهد پس چرا خودش را نجات نمىدهد ؟ چرا از صليب پايين نمىآيد تا ما به او ايمان بياوريم ؟
او چندين ساعت بالاى دار بود و در آخرين ساعت عمر خود صدا زد : « ايلى ايلى كما سبقتنى ؛ يعنى الهى الهى ، چرا مرا واگذار كردى » . « 1 »
چيزى نگذشت كه آوازى بلند در داد و جان بداد . در اين موقع حوادث غريبى در عالم به ظهور پيوست .
هنگام شام ، يوسف نامى نزد پيلاطس آمد و جسد عيسى را تحويل گرفته و او را در كفن خوبى پيچيده ، در وسط باغى در قبرى كه از سنگ تراشيده بود نهاد و سنگ بزرگى بر درِ قبر گذارد .
هامش
( 1 ) . انجيل مرقس .