ممكن است : «
ما عُمّرت البلدان به مثل العدل
» . « 1 » و بركات الهى نيز با اجراى عدالت فزونى مىيابد و بهسوى مردم سرازير مىشود : «
بالعدل تتضاعف البركات
» . « 2 »
يك روز اجراى عدالت از سوى پيشوايان عادل ، برتر از عبادت شصت سال شمرده شده است :
« قال رسول اللَّه : يوم من إمام عادل أفضل من عبادة ستّين سنة
» . « 3 »
اميرمؤمنان عليه السلام به محمد بن ابىبكر ( والى مصر ) فرمان مىدهد كه به گونهاى عمل كن كه ضعيفان از عدالت تو مأيوس نشوند : «
ولا ييأس الضّعفاء من عدلك عليهم
» . « 4 »
همچنين آن حضرت با قاطعيت تمام هر نوع ظلم و بيدادگرى را رد مىكند و مىفرمايد : «
واللَّه لأن أبيت على حَسَك السَّعْدان مُسهَّداً ، واجَرَّ فى الأغلال مُصَفَّداً ، أحبُّ إلىَّ من أن ألقى اللَّه ورسوله يوم القيامة ظالماً لبعض العباد
؛ به خدا سوگند اگر شب را به بيدارى بر روى خار سعدان به روز آورم ، و با قرار داشتن غلها بر بدنم ، روى زمين كشيده شوم ، پيش من محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را در قيامت ملاقات كنم در حالى كه به بعضى از مردم ستم كرده باشم » . « 5 »
اگر ما توسعه را - آنگونه كه تعريف كرديم - فقط دگرگونى در ميزان توليد و درآمد ندانيم ، بلكه فقرزدايى ، رفع محروميت ، تأمين رفاه عمومى و تعميم و توزيع درآمد را نيز از اركان يك توسعهء پايدار به شمار آوريم ، طبيعى است كه عدالت از اركان اصلى آن خواهد بود و نمىتوان با دلخوش كردن به آينده ، عدالت را قربانى كرد و ظلم را مجاز دانست ، زيرا از ديدگاه اسلام ، ظلم با هيچ توجيهى روا نيست .
ثانياً ، از عوامل تحقّق و موفقيت توسعه ، حضور مردم و همكارى آنان با دولت مردان است ، كه در صورت آسيب ديدن عدالت و نارضايتى تودهء مردم درصد موفقيت آن كاهش مىيابد و پايدارى دولت و حكومت متزلزل مىشود . على عليه السلام مىفرمايد : «
ما حُصّن الدّول به مثل العدل
» . « 6 »
بانوى اسلام حضرت فاطمهء زهرا عليها السلام در خطبهء معروف خود ، در عبارتى كوتاه و گويا دربارهء فلسفه عدالت مىفرمايد : «
فرض اللَّه . . . العدل فى الأحكام إيناساً للرعيّة
؛ خداوند عدالت را در حكومت واجب ساخت تا ميان مردمان انس و الفت پديد آيد » « 7 » كه در صورت عدم رعايت عدالت ، الفت از ميان مردم رخت مىبندد و همكارى و همراهى آنان با حكومت دچار مشكل مىشود و در نتيجه برنامهريزان موفق
هامش
( 1 ) . غررالحكم ، ح 7778 .
( 2 ) . همان ، ح 10226 .
( 3 ) . مجمع الزوائد ، ج 5 ، ص 197 .
( 4 ) . نهجالبلاغه ، نامهء 27 .
( 5 ) . همان ، خطبهء 224 .
( 6 ) . غررالحكم ، ح 7779 .
( 7 ) . بحارالانوار ، ج 6 ، ص 108 .