حقيقت قناعت يك ملكهء درونى است كه انسان با داشتن آن با حدّاقل لازم براى زندگى مىسازد و بهدنبال زرق و برق و اضافات و تشريفاتى كه وقت و فكر و عمر انسان را مصروف خود مىسازد نمىرود و به همين دليل آلودهء انواع گناهان و مسائل غير اخلاقى نمىشود .
اضافه بر اين ، شخص قانع ، آزادگى فوقالعادهاى دارد زيرا زير بار منت هيچكس نيست ؛ در حديثى از اميرمؤمنان عليه السلام در غررالحكم آمده است : «
الْحُرُّ عَبْدٌ مَا طَمِعَ وَ الْعَبْدُ حُرٌّ إِذَا قَنِعَ
؛ شخص آزاده ، برده است هنگامى كه طمع كند ، و برده ، آزاده است هنگامى كه قناعت پيشه كند » . « 1 »
در ششمين نكته مىفرمايد : « هيچ مالى براى نابودى فقر بهتر از رضا به مقدار نياز نيست » ؛ (
وَلَا مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَةِ مِنَ الرِّضَى بِالْقُوتِ
) . اين جمله كه در واقع تكميل كنندهء جملهء سابق است اشاره به اين دارد كه بىنيازى حقيقى در آن است كه انسان به ضروريات زندگى راضى باشد و درپى مالاندوزى و فراهم كردن اسباب و وسايل تجملاتى كه به يقين مورد نياز او نيست خود را به زحمت نيفكند كه اين نوعى فقر و آن نوعى غناست .
در هفتمين نكته باز بر آنچه در نكتهء پنجم و ششم گذشت بهگونهء ديگرى مهر تأييد مىزند و مىفرمايد : « آنكس كه به مقدار نياز اكتفا كند به آسايش و راحتى هميشگى دست يافته و در فراخناى آسودگى جاى گرفته است در حالى كه دنياپرستى كليد رنج و بلا و مَركب تعب و ناراحتى است » ؛ (
وَمَنِ اقْتَصَرَ عَلَى بُلْغَةِ الْكَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَةَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَةِ وَ الرَّغْبَةُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَمَطِيَّةُ التَّعَبِ
) . « تبوأ » از مادهء « تبوِئَه » ( بر وزن تذكره ) به معناى سكنى دادن به قصد دوام و بقاست .
هامش
( 1 ) . غررالحكم ، ح 8975 .