در حالى كه بيست سال داشت . پنج سال در آنجا اقامت كرد سپس با ياران خود بهسوى قبيلههاى عرب رفت و پيوسته به شرب خمر و لهو و لعب مشغول بود تا زمانى كه بنىاسد بر پدرش شوريدند و او را كشتند . اين خبر هنگامى كه امرؤالقيس مشغول نوشيدن شراب بود به او رسيد . گفت : خدا رحمت كند پدرم را ، در كوچكى مرا رها كرد و در بزرگى انتقام خونش را به گردن من انداخت .
امروز مستم ولى فردا مستى وجود ندارد . امروز شراب است و فردا امر و فرمان .
بعد قيام كرد تا انتقام خون پدرش را از بنىاسد بگيرد . اما چيزى نگذشت كه يارانش از اطراف او پراكنده شدند و ناچار به پادشاه روم پناه برد . او هم حكومت فلسطين را به وى واگذار كرد . امرؤالقيس هنگامى كه بهسوى فلسطين مىرفت به انقُره ( آنكارا ) رسيد . در جسمش زخمهايى پديدار شد . ناچار در آنجا متوقف گشت و چيزى نگذشت كه از دنيا رفت .
در اينكه او چه دينى داشت در ميان دانشمندان گفتگوست ولى شايد صحيح اين باشد كه او عقيدهء مَزدَك را داشت .
ديوان كوچكى منسوب به او باقى مانده است كه در آن شعر معروف او كه جزء معلقات سبع است درج شده و شعرا بهترين شعر او را همين شعر مىدانند .
معلقات سبع ، هفت قصيده بود كه عرب جاهلى به عنوان بهترين اشعار عرب ، انتخاب و به ديوار كعبه آويزان كرده بودند كه بعد از ظهور اسلام برداشته شد .
اشعار مزبور مخصوصاً قصيدهء امرؤ القيس كه به اصطلاح ، برترين آنهاست مجموعهاى از ابراز عشق و علاقه به دخترانى است كه مورد علاقهء او بودند و پر از كلمات پيچيده و نام مكانهاى نامأنوس است .
به هر حال تعبير امام عليه السلام به « ملك ضليل ؛ پادشاه گمراه و بىبندوبار » بهدليل همان چيزى است كه در شرح حال او آورديم . « 1 »
هامش
( 1 ) . الاعلام زركلى ، ج 2 ، ص 11 ؛ شرح معلقات سبع ، تأليف عبدالمحمد آيتى . براى توضيح بيشتر ر . ك : دانشنامهء بزرگ اسلامى ، مادهء امرؤ القيس .