ابوبصير مىگويد : با كمك برادران شيعه ، لباس ( و ساير نيازمندىها را ) براى او گردآورى كردم ( در حالى كه از تصميم و همت او سخت شگفتزده بودم ) .
مدتى گذشت بار ديگر بهسراغ من فرستاد كه بيا من بيمارم . ابوبصير مىگويد :
بهسراغش رفتم و مرتباً براى درمان او مىكوشيدم ولى درمانها سودى نبخشيد و سرانجام در آستانهء رحلت از دنيا قرار گرفت .
ابوبصير مىگويد : در واپسين ساعات عمر در كنار او نشسته بودم و او بيهوش شد . هنگامى كه به هوش آمد صدا زد : اى ابوبصير ! دوست تو به عهدش وفا كرد .
اين سخن را گفت و چشم از دنيا فروبست .
ابوبصير اضافه مىكند : مدّتى بعد به زيارت خانهء خدا رفتم ؛ سپس براى زيارت امام صادق عليه السلام به مدينه آمدم هنگامى كه مىخواستم وارد منزل آن حضرت شوم در حالى كه يك پاى من در دالان خانه بود و پاى ديگرم در حياط خانه ، امام عليه السلام از داخل اطاق صدا زد و فرمود : «
يا أَبَا بَصِيرٍ قَدْ وَفَينَا لِصَاحِبِكَ
؛ اى ابوبصير ! ما به عهدى كه با دوست تو كرده بوديم وفا كرديم ! » . « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) . كافى ، ج 1 ، ص 474 ، ح 5 .