مىكردند كه هرگز شخصيت آنها درهم نشكند و احساس شرمندگى نكنند .
در حديث جالبى از امام حسن مجتبى عليه السلام مىخوانيم كه مردى خدمت امام عليه السلام رسيد و اظهار فقر و پريشانى فراوان كرد و اين دو بيت شعر را براى بيان نهايت فقر و درماندگى خود تقديم نمود :
لَمْ يَبْقَ لِى شيءٌ يُباعُ بِدِرْهَمٍ * يَكْفِيكَ مَنظَرُ حالَتى عَن مخبَرى
إلّا بَقايا ماءِ وَجهٍ صُنْتُه * ألّا يُباعَ وقَد وجَدتُك مُشتَرى
چيزى در بساط من باقى نمانده كه حتى يك درهم ارزش داشته باشد . نگاه به چهرهء من كافى است و نيازى به خبر دادن نيست .
تنها چيزى كه باقى مانده آبرويم است كه آن را هرگز نفروختهام ولى اكنون تو را مشترى يافتم و مىخواهم به تو بفروشم .
امام مجتبى عليه السلام وكيل خويش را طلبيد و فرمود : چقدر مال نزد توست ؟ عرض كرد : دوازده هزار درهم . فرمود : همهء آن را به اين مرد فقير بده ، من از او شرمندهام . عرض كرد : چيزى براى مخارج روزانه نمىماند . فرمود : آن را به اين مرد فقير بده و حسن ظن به خدا داشته باش ، خداوند جبران مىكند .
سپس امام عليه السلام آن مرد فقير را طلبيد و پولها را به او داد و اين دو بيت شعر را در جواب اشعارش فرمود :
عاجَلْتَنا فأتاك وابِلُ بِرّنا * طَلّاً ولو أمهَلْتَنا لم تُمطِر
فَخُذِ القَليلَ وكُن كأنَّك لم تَبِع * ما صُنْتَهُ وكأنّنا لم نَشْتَرى
بهسراغ ما آمدى و باران فيض ما بهسراغ تو آمد و اگر دير آمده بودى شرمنده مىشديم .
با اين حال اين مقدار كم را بگير و چنان باش كه گويى آبرويت را كه محفوظ مىداشتى به ما نفروختى و ما هم از تو چيزى نخريديم . « 1 »
آرى ! اين پاسخ از آن عطاى فوقالعاده زيباتر بود .
هامش
( 1 ) . منتهى الآمال ، حالات امام حسن مجتبى عليه السلام .