تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
و مردم را بر ضد او بشوراند . او دستور داد به خانهء امام برويد ، آن‌جا را با دقت تفتيش كنيد و او را در هر حال كه بود نزد من بياوريد . مأموران به خانهء امام عليه السلام ريختند و چيزى نيافتند و امام عليه السلام را در دل شب مشغول عبادت ديدند . با اين حال ، حضرت را با خود به قصر متوكل آوردند . متوكل كه سرمست شرابِ قدرت و مشغول به نوشيدن خمر بود ، همين كه چشمش به آن حضرت افتاد از جا برخاست و احترام كرد و او را نزد خود نشاند و با نهايت جسارت جام شرابى را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد ! امام عليه السلام رو به سوى او كرده فرمود : به خدا سوگند اين مايع ننگين هرگز با گوشت و خون من آشنايى نداشته و ندارد . متوكلِ مست شرمنده شد و دست خود را عقب كشيد . آن‌گاه به امام عليه السلام گفت : شعرى براى من بخوان ( لابد شعرى كه بزمش را گرم‌تر كند ) . امام عليه السلام فرمود : من كمتر شعر به خاطر دارم . متوكل گفت : حتماً بايد بخوانى . هنگامى كه حضرت اصرار متوكل را ديد ، اشعار تكان‌دهنده‌اى خواند كه متوكل به گريه افتاد و حاضران نيز گريستند . اشعار اين بود :
بَاتُوا عَلَى قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرُسُهُمْ * غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَلُ وَاسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ * وَاسْكِنُوا حُفَراً يَا بِئْسَمَا نَزَلُوا نَادَاهُمْ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ * أَيْنَ الْأَسَاوِرُ وَالتِّيجَانُ وَالْحُلَلُ أَيْنَ الْوُجُوهُ الَّتِي كَانَتْ مُنْعِمَةً * مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَالْكِلَلُ قَدْ طَالَ مَا أَكَلُوا دَهْراً وَقَدْ شَرِبُوا * وَأَصْبَحُوا الْيَوْمَ بَعْدَ الْأَكْلِ قَدْ أُكِلُوا
يعنى : « گروهى بودند كه بر قله‌هاى كوه‌ها ، دژهاى محكمى ساخته بودند و مردانى نيرومند از آن‌ها پاسدارى مىكردند ؛ اما هرگز اين قله‌ها به حال آن‌ها سودى نداشت .