گفت : هرگز براى چيزى كه از دست رفته غصه مخور ( با غصه و اندوه بازنمىگردد ) . مرد صياد او را رها كرد . هنگامى كه روى درخت نشست گفت :
دومى را بگو . چكاوك گفت : اگر كسى چيزى را كه امكان وجود ندارد ممكن دانست ، هرگز سخنش را مپذير . سپس چكاوك پرواز كرد و روى كوه نشست و به صياد گفت : اى بدبخت اگر مرا ذبح كرده بودى از درون چينهدان من دو گوهر گرانبها استخراج مىكردى كه وزن هركدام از آنها سى مثقال است . صياد به شدت متأسف شد و دست خود را به دندان گزيد و گفت : پس سومين نصيحت چه شد ؟ چكاوك گفت : تو آن دو تا را فراموش كردى سومى را مىخواهى ؟ مگر در نصيحت اول به تو نگفتم بر چيزى كه از دستت رفت تأسف نخور ؛ ولى تو تأسف خوردى و مگر در نصيحت دوم نگفتم اگر تو را به چيزى خبر دهند كه غير ممكن است نپذير ؟ من تمام گوشت و خون و پرم بيست مثقال نيست ، چگونه پذيرفتى كه در چينهدان من دو گوهر گرانبهاست كه هركدام سى مثقال است ؟ چكاوك اين را گفت و پرواز كرد و رفت . « 1 »
اين داستان در واقع تصديق كلام امام عليه السلام در جملهء چهارم و پنجم است .
* * *
هامش
( 1 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ابىالحديد ، ج 19 ، ص 165