دوم : آيا « حق » - به معناى وظايف واجب و مسئوليتهاى الهى و وجدانى - مخصوص ديگران است و تو مستثنا هستى و يا اينكه تمام حقوق واجبه را ادا كردهاى و الان خوشحالى و مىخندى ؟
سوم : آيا گمان مىبرى تشييع جنازه مانند بدرقهء مسافرانى است كه به زودى به سوى تو باز مىگردند ؟ گرچه چند روزى رنج فراق را تحمل مىكنى ولى به هنگام بازگشت شادى زائد الوصفى جاى آن را پر مىكند ؟ در حالى كه سفر مرگ ، سفرى است كه هرگز بازگشتى در آن نبوده و نخواهد بود و رنج فراق و جدايى از عزيزان از دست رفته جاويدان است . با اين حال چه جاى خنديدن است .
سپس امام عليه السلام در ادامهء اين بحث به تعبيرات تكان دهندهء ديگرى پرداخته و مىفرمايد : « ما آنها را در قبرشان جاى مىدهيم و ميراث آنها را مىخوريم ( و چنان غافل و بىخبريم كه ) گويى بعد از آنها جاودانه مىمانيم » ؛
( نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ ، وَنَأْكُلُ تُرَاثَهُمْ ، كَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ )
. غافل از اينكه فردا نيز ديگران ما را در قبرهايمان جاى مىدهند و ميراثمان را در ميان خود تقسيم مىكنند و اين روند همچنان ادامه مىيابد و هر كسى چند روزى نوبت اوست و به گفتهء شاعر :
هر كه آمد عمارتى نو ساخت * رفت و منزل به ديگرى پرداخت
هنگامى كه در مجلس يادبود و به اصطلاح فاتحه براى يكى از دوستان يا عزيزانمان شركت مىكنيم بايد در همان حال به اين فكر باشيم كه روزى همچنين مجلسى براى ما مىگيرند و دوستان و بستگان ما در آن به فاتحهخوانى براى ما مشغول مىشوند ، بنابراين از هم اكنون بايد به فكر آن روز باشيم نه اينكه خندهء مستانه سر دهيم و همهء اين واقعيتها را به دست فراموشى بسپاريم .
افراد غافل و بىخبرى هستند كه چون نام مرگ برده مىشود فورا مىگويند :
بس كنيد . خدا چنان روزى را نياورد . و يا چون از كنار قبرستان رد مىشوند روى