و بعد هم بگويد من به ياريش شتافتم اما دير رسيدم .
بلاذرى مورخ معروف مىگويد : هنگامى كه عثمان كسى را به سوى معاويه فرستاد و از او تقاضاى كمك كرد معاويه « يزيد بن اسد قسرى » را با لشكرى به سوى او گسيل داشت و به او دستور داد هنگامى كه به « ذى خشب » ( محلى در نزديكى مدينه ) رسيدى در آنجا بمان و از آنجا حركت نكن . نگو حاضر چيزى را مىبيند كه غايب نمىبيند حاضر منم و غايب تويى . يزيد در ذى خشب ماند تا عثمان كشته شد . در اين هنگام معاويه دستور بازگشت به او داد و او با لشكرش به شام باز گشت .
بلاذرى در اينجا مىافزايد : منظور معاويه اين بود كه عثمان كشته شود و او مردم را به سوى خود بخواند . « 1 »
جالب اينكه مرحوم مغنيه در شرح نهجالبلاغهء خود بعد از ذكر اين قصه مىگويد : تمام شواهد از سيرهء معاويه گواهى مىدهد كه اين روايت عين واقعيّت است ؛ هنگامى كه اوضاع برگشت و معاويه ديد خون عثمان بهانهء خوبى براى دعوت مردم به سوى خويش است . پيراهن عثمان را علم كرد و گريهء دروغين سر داد و احساسات مردم را برانگيخت از همه عجيبتر اينكه هنگامى كه امير مؤمنان على عليه السلام شهيد شد و او بر تخت خلافت اسلامى تكيه كرد نه تنها كارى با قاتلان عثمان نداشت ، بلكه آنها را با آغوش باز پذيرفت و به آنها جايزه داد .
براى اطلاع بيشتر از اين موضوع كتابى را كه عقاد دربارهء معاويه نوشته بايد مطالعه كرد . « 2 »
هامش
( 1 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ابى الحديد ، ج 16 ، ص 154 .
( 2 ) . فى ظلال نهجالبلاغه ، ج 3 ، ص 549 .