را با سه هزار نفر لشكر به عراق فرستاد و گفت : هر كجا مىرسيد طرفداران على را به قتل برسانيد و اموالشان را غارت كنيد و هرگز در يك جا نمانيد ؛ شب در يك جا و روز در جاى ديگر و از مقابله با لشكر على بپرهيزيد . ضحاك كه مرد مغرورى بود خود را به نزديكى كوفه رسانيد . امام عليه السلام سپاه بزرگى به فرماندهى حجر بن عدى فراهم كرد و او و لشكريانش را در هم كوبيد . عدهاى كشته شدند و بقيه از تاريكى شب استفاده كرده و فرار را بر قرار ترجيح دادند .
ماجراى حملهء ضحاك اجمالا به عقيل كه در مكّه بود رسيد . سخت نگران شد و در اين هنگام نامهاى به برادرش امير مؤمنان على عليه السلام نوشت كه خلاصهء نامهاش چنين بود : خداوند تو را از هرگونه ناراحتى حفظ كند و از بليات نگه دارد . من براى عمره به مكّه آمدم . عبداللَّه بن سعد ( برادر رضاعى عثمان بن عفان ) را در مسير ديدم كه با چهل نفر از جوانان از فرزندان طلقا آمده بود . در چهرههاى آنها آثار ناراحتى ديدم . گفتم : اى فرزندان دشمنان پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله به كجا مىرويد ؟
مىخواهيد به دشمنان اسلام ملحق شويد شما از قديم الايام دشمن ما بودهايد آيا مىخواهيد نور الهى را خاموش كنيد ؟ سپس هنگامى كه به مكّه آمدم ديدم مردم دربارهء حملهء ضحاك بن قيس به اطراف كوفه و غارتگرىهاى او سخن مىگويند . اف بر اين دنيا كه مرد پستى همچون ضحاك را در برابر تو جسور ساخته ؛ مردى كه كمترين ارزشى ندارد و من چنين پنداشتم كه شيعيان و دوستانت دست از ياريت برداشتهاند . برادر ! دستورت را براى من بنويس ما مىخواهيم تا زندهايم با تو باشيم و با تو بميريم . به خدا قسم دوست ندارم لحظهاى بعد از تو زنده بمانم . به خداوند عز و جل سوگند كه زندگى بعد از تو ناگوار است .
امام عليه السلام در پاسخ او نامهء مورد بحث را نوشت و به او اطمينان داد كه لشكريان ضحاك متلاشى شدهاند و بعد از دادن تلفاتى فرار كردند و عقيل خوشحال شد .
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 56
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٥٦