مصر و اقامهء احكام دينى در آنجا و جلوگيرى از ظالمان و سركشان و حفظ ثغور آنجا در برابر تهديدهاى لشكر شام و طرفداران معاويه سپردهام به موجب شايستگىهايى است كه در اين امور از تو سراغ دارم و به راستى مالك اشتر همينگونه بود كه امام عليه السلام او را در اين جملههاى كوتاه و پرمعنا ستوده است .
حوادثى كه در زندگى مالك اشتر واقع شد و در تواريخ آمده است گواه زندهء اين معناست .
از جمله زمانى كه على عليه السلام مىخواست با شورشيان جمل بجنگد عمار ياسر را به كوفه فرستاد تا مردم را براى پيوستن به لشكر على عليه السلام بسيج كند . راوى مىگويد : من در مسجد كوفه بودم . عمار مردم را بسيج مىكرد و مىگفت برويد ولى ابوموسى اشعرى روى منبر ايستاده بود و مىگفت نرويد ( و مردم سرگردان بودند ) ناگهان غلامان ابو موسى دوان دوان به سراغ او آمدند و گفتند : مالك اشتر وارد قصر شد و ما را زد و بيرون كرد . ابو موسى كه نام اشتر را شنيد از منبر فرود آمد و به سرعت بهسوى قصر دارالاماره رفت و وارد قصر شد . اشتر به سراغ او آمد و گفت : بيرون آى خدا جانت را بيرون آورد . تو از كسانى هستى كه از قديم جزو منافقان بودى . ابوموسى تقاضا كرد و گفت : امشب را به من مهلت بده . مالك گفت : تا اوّل شب مهلت دارى ؛ ولى شب در آنجا نمان . مردم ريختند و مىخواستند اموال ابوموسى را غارت كنند اشتر آنها را نهى كرد . « 1 »
نيز در تاريخ آمده است : هنگامى كه على عليه السلام در مسير خود به سوى ميدان صفين به سرزمين رقّه رسيد و مىبايست آن حضرت و اصحابش از روى نهر عبور كنند . مردم آنجا ( كه گويا علاقهء خاصّى به معاويه داشتند ) حاضر نشدند كه پلى براى حضرت و لشكريانش بسازند . حضرت تصميم گرفت از روى پل
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 501 ، حوادث سال 36 .