شريح براى گرفتن اين روباه تدبيرى انديشيد ؛ پيراهن خود را بر سر چوبى كرد و آستينهايش را مشخص نمود و شبكلاه خود را بر سر آن نهاد روباه آمد در مقابل آن آدمك ايستاد و همان كارها را تكرار كرد . شريح ناگهان از پشت سر آمد و روباه را گرفت ، لذا گفته مىشود شريح از روباه هم مكارتر است . « 1 »
ابن خلكان او را از تابعين مىشمرد ؛ هر چند دوران جاهليّت را درك كرده بود .
وى معتقد است شريح شصت و پنج سال بر مسند قضا نشسته بود و در اين مدت تنها سه سال ، آن هم در زمان فتنهء عبداللَّه بن زبير از قضاوت امتناع ورزيد و سرانجام در زمان حجاج استعفاى خود را به او داد و ديگر تا آخر عمر قضاوت نكرد .
او كوسه بود و مويى بر صورت نداشت .
در مورد سن او اختلاف است ؛ بعضى سن او را صد و بيست سال و بعضى صد و ده سال و بعضى كمتر يا بيشتر از آن شمردهاند .
بى شك او سرانجام گرفتار سوء عاقبت شد ؛ يكى از شواهد آن داستانى است كه طبرى در تاريخ خود از ابو مخنف نقل كرده است . او مىگويد : هنگامى كه ابن زياد هانى بن عروه را دستگير كرد او فرياد مىزد : كجا هستند دينداران و اهل اين شهر كه مرا در برابر دشمنشان تنها گذاردند . اين سخن را مىگفت در حالى كه خون بر محاسن او جارى بود در اين هنگام صداى فريادهايى بر در قصر دار الاماره شنيده شد و معلوم شد به طايفهء بنىمذحج خبر دادهاند كه بزرگ آنها هانى كشته شده آنها حركت كردند و قصر را احاطه نمودند عبيداللَّه بن زياد به شريح قاضى گفت : بيا تماشا كن هانى زنده است سپس بيرون رو و به مردم خبر بده كه او زنده است و او را ديدهاى شريح هم اين كار را انجام داد و مردم پراكنده شدند ( سپس ابن زياد ) هانى را به قتل رساند . « 2 »
هامش
( 1 ) . منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه ، ج 17 ، ص 158 و سفينة البحار ، ريشهء شرح .
( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 274 در باب حوادث سال 60 قمرى .