فرستادگان امام عليه السلام نزد آن حضرت باز گشتند و جريان را گزارش دادند .
امام عليه السلام نامهاى به ابوموسى نوشت ، ولى ابوموسى فرستادهء امام عليه السلام را تهديد به قتل كرد .
امام عليه السلام نامهء ديگرى به ابوموسى نوشت و به همراه عبداللَّه بن عباس و محمد بن ابىبكر براى او فرستاد و او را از مقام خود بر كنار كرد .
باز هم ابوموسى به مخالفت خود ادامه داد .
سرانجام امام عليه السلام مالك اشتر را براى خاتمه دادن به قائلهء ابوموسى و بسيج مردم براى جهاد با آتش افروزان جنگ جمل به كوفه فرستاد .
مالك اشتر وارد كوفه شد و در مسجد اعظم خطابهاى خواند و مردم را دعوت كرد تا با او به قصر دار الاماره بروند و در حالى وارد قصر شدند كه امام حسن عليه السلام و عمار ياسر با ابو موسى مشغول جر و بحث بودند . اشتر فريادى بر سر ابو موسى كشيد و گفت : « اخرج من قصرنا لا ام لك اخرج اللَّه نفسك فواللَّه انك لمن المنافقين قديماً ؛ از دارالاماره بيرون شو اى ناپاك خداوند مرگت دهد به خدا سوگند تو از قديم از منافقان بودى » .
ابو موسى كه خود را كاملا در ضعف ديد يك شب از اشتر مهلت خواست . او به وى مهلت داد به شرط اينكه در دار الاماره نماند . پس از اين ماجرا بيش از دوازده هزار نفر از كوفه براى يارى امام عليه السلام به سوى بصره شتافتند . « 1 »
2 . خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
مىدانيم غالب اهل سنّت قائل به تنزيه صحابه هستند يعنى همهء آنها را بدون استثنا افرادى پاك ، با ايمان ، عادل و قابل اعتماد مىشمرند .
بعضى به قدرى در اين امر راه اغراق و مبالغه را پوييدهاند كه حتى مخالفان
هامش
( 1 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ابى الحديد ، ج 14 ، ص 8 - / 21 .