وَ قُلْتَ لَهُ مُقَالَةَ مُسْتَكِينٍ * ضَعِيفِ الْرُكْنِ مُنْقَطِعِ الْوَرِيدِ
دَعن لى الشَّامَ حَسْبُكَ يَا ابْنَ هِنْدٍ * مِنَ السَّوْآةِ وَ الرَّأْيِ الزَّهِيدِ
وَ لَوْ أَعْطَاكَهَا مَا ازْدَدْتَ عِزّاً * وَ لا لَكَ لَو أَجابَكَ مِنْ مَزِيدٍ
« تو همچون فقير مستمند ناتوان درماندهاى از على عليه السلام تقاضا كردى كه شام را به تو واگذارد . همان نقطه ضعفها و تدبير نادرستت براى تو كافى است .
و اگر حكومت شام را به تو وا گذارد چيزى عزيز نخواهى شد و اگر تقاضاى تو را اجابت كند فزونى نخواهى يافت » .
هنگامى كه اشعار عمرو بن عاص به گوش معاويه رسيد او را فرا خواند گفت :
از تو تعجب مىكنم ، تو فكر و تدبير مرا نكوهش مىكنى و على عليه السلام را بزرگ مىشمرى در حالى كه على عليه السلام تو را رسوا ساخت . عمرو در پاسخ گفت : اما تحقير فكر و رأى تو از من صادر شد ؛ ولى بزرگ شمردن على عليه السلام چيزى نيست كه بر تو مخفى باشد تو از آن نسبت به من آگاهترى با اين تفاوت كه تو آن را مخفى مىدارى و من آشكار مىسازم . و اما رسوا شدن من به دست على عليه السلام ، او كسى نيست كه اگر انسانى با او ملاقات كند رسوا شود . « 1 »
هامش
( 1 ) . صفين ، ص 472 .