محكم درهم مىشكنند و آن سنگهاى سخت چنان متلاشى و صاف مىشود كه همچون سرابى لرزان و متلألئى به نظر مىآيد و جاى آنها ، صاف و هموار مىگردد كه گويى هرگز كوهى در آنجا وجود نداشته است » ؛ ( و ينفخ في الصّور ، فتزهق « 1 » كلّ مهجة « 2 » ، و تبكم « 3 » كلّ لهجة ، و تذلّ الشّمّ « 4 » الشّوامخ « 5 » ، و الصّمّ « 6 » الرّواسخ « 7 » ، فيصير صلدها « 8 » سرابا رقرقا « 9 » ، و معهدها « 10 » قاعا « 11 » سملقا « 12 » ) .
از مجموع آيات قرآن به خوبى استفاده مىشود كه دو نوع تحوّل شديد و تكاندهنده در پايان جهان و آستانهء رستاخيز رخ مىدهد كه از آنها تعبير به نفخ صور ( دميدن در
هامش
( 1 ) . « تزهق » از « زهوق » بر وزن « غروب » به معناى هلاكت و نابودى است .
( 2 ) . « مهجه » در اصل به معناى خونى است كه در درون قلب وجود دارد و حيات آدمى به آن بسته است .
سپس به خود قلب اطلاق شده است .
( 3 ) . « تبكم » از « بكم » بر وزن « قلم » به معناى لال شدن و از كار افتادن زبان گرفته شده و « بكم » بر وزن « قفل » جمع « ابكم » يعنى شخص گنگ و لال .
( 4 ) . « شمّ » جمع « أشمّ » به معناى مرتفع است .
( 5 ) . « شوامخ » جمع « شامخ » به معناى بلند است ، بنابراين « الشمّ الشوامخ » به عنوان تأكيد براى كوههاى بلند ذكر شده است .
( 6 ) . « صمّ » جمع « أصم » گاه به معناى ناشنوا و گاه به معناى سنگهاى سخت مىآيد و در جملهء بالا در معناى دوم استعمال شده است .
( 7 ) . « رواسخ » جمع « راسخ » به معناى محكم و پابرجاست .
( 8 ) . « صلد » در اصل سنگ صاف و سختى را گويند كه چيزى بر آن نمىرويد . سپس به معناى بخيل و انعطافناپذير نيز استعمال شده و در اينجا همان معناى اوّل مراد است .
( 9 ) . « رقرق » به معناى اشك خفيفى است كه در چشم حلقه مىزند و مىدرخشد و از آن خارج نمىشود .
سپس به هرچيز كم و خفيفى اطلاق شده و نيز به معناى برق زدن و تلألؤ نيز به كار رفته است و در جملهء بالا به همين معناى اخير است .
( 10 ) . « معهد » جايگاهى است كه به سوى آن بازمىگردند و در تعبيرات امروز به آموزشگاه نيز اطلاق مىشود و « معهدها » در اين خطبهء به معناى جايگاه كوههاست .
( 11 ) . « قاع » يعنى زمين صاف و مستوى .
( 12 ) . « سملق » زمين صافى است كه هيچ جاى آن بلندتر از جاى ديگر نباشد .