اشاره به اينكه آثار عظمت و قدرت و علم و حكمت او كه سراسر جهان را پر كرده دليل روشنى بر وجود اوست ؛ وجودى كه پشت پردهء غيب و در ماوراى طبيعت قرار گرفته و همه جا را تجليگاه علم و قدرت خود قرار داده است .
در ادامه و تكميل اين سخن مىفرمايد : « انديشهها هرگز به او احاطه پيدا نكرده بلكه به وسيلهء انديشه بر آنها متجلّى شده و با نيروى عقل ، مسلّم گشته كه كنه ذاتش را نتوان درك كرد و انديشههاى ژرف ، افكار سستى را كه دعواى احاطه بر كنه ذاتش دارند ، به محاكمه كشيده است » ؛ ( لم تحط به الأوهام « 1 » ، بل تجلّى لها « 2 » بها ، و بها امتنع منها ، و إليها حاكمها ) .
امام عليه السّلام طبق آنچه در بالا آمد هم مذهب تعطيل را ابطال مىكند و هم تشبيه را ؛ يعنى به آنها كه مىگويند : ما دربارهء صفات خدا چيزى جز صفات سلبيه را نمىفهميم ، و آنها كه خدا را سرحد تا ممكنات پايين مىآورند و صفات محدود ممكن را براى او قائل مىشوند ، اخطار مىكند هردو راه خطا مىپويند از يك سو از تلقى اذهان و تجلى صفات سخن مىگويد و از سوى ديگر از عدم احاطه افكار به ذات پاك و صفات او ، كه نتيجه آن ، اين مىشود كه ما نسبت به ذات و صفات خداوند علم اجمالى داريم ، هرچند از شرح و تفصيل آن عاجز و ناتوانيم .
سپس امام عليه السّلام در ادامه و تكميل اين سخن مىفرمايد : « ( او بزرگ است ) اما نه به اين
هامش
( 1 ) . « اوهام » جمع « وهم » بر وزن « فهم » در لغت به معناى خطورات قلبى است و در استعمالات روزمره ما در فارسى به معناى پندارهاى باطل يا مشكوك است ؛ ولى قرائن نشان مىدهد كه در خطبهء بالا و موارد ديگرى از خطبههاى نهج البلاغه دربارهء « انديشههاى دور پرواز » استعمال شده است .
( 2 ) . « تجلّى لها » ضميرهاى ششگانهاى كه در اين جمله و دو جملهء بعد است همه بازگشت به اوهام ( عقول ) مىكند و مفهومش در جملهء اوّل اين است كه خداوند از طريق ادراكات عقلى و نظاماتى را كه عقل در جهان آفرينش مىبيند بر عقلها تجلّى كرده و از طريق درك عقل ، عدم امكان درك ذاتش بر عقول مسلّم شده است و به وسيلهء نيروى عقل عقلهاى قاصر مدّعى درك كنه ذاتش را به محاكمه كشيده است ( دقّت كنيد ) . بعضى احتمالات ديگر دربارهء مرجع اين ضماير داده شده كه صحيح به نظر نرسيد .