بخش سوّم
تخال قصبه مداري من فضّة ، و ما أنبت عليها من عجيب داراته ، و شموسه خالص العقيان ، و فلذ الزّبرجد . فإن شبّهته بما أنبتت الأرض قلت :
جنى جني من زهرة كلّ ربيع . و إن ضاهيته بالملابس فهو كموشيّ الحلل ، أو كمونق عصب اليمن . و إن شاكلته بالحليّ فهو كفصوص ذات ألوان ، قد نطّقت باللّجين المكلّل . يمشي مشي المرح المختال ، و يتصفّح ذنبه و جناحيه ، فيقهقه ضاحكا لجمال سرباله ، و أصابيغ وشاحه ؛ فإذا رمى ببصره إلى قوائمه زقا معولا بصوت يكاد يبين عن استغاثته ، و يشهد بصادق توجّعه ، لأنّ قوائمه حمش كقوائم الدّيكة الخلاسيّة . و قد نجمت من ظنبوب ساقه صيصية خفيّة .
ترجمه
: ( هرگاه به بال و پر طاووس بنگرى ) گمان مىكنى كه نىهاى وسط پرهاى او همچون شانههايى است كه از نقره ساخته شده و آن چه بر آن از حلقهها و هالههاى عجيب خورشيد مانند روئيده طلاى ناب و قطعات زبرجد است ! هرگاه بخواهى آن را به آن چه زمين ( به هنگام بهار ) مىروياند تشبيه كنى ، مىگويى دسته گلى است كه از شكوفههاى گلهاى بهارى چيده شده ( و با نظم خاصى در كنار هم قرار گرفته است ) و اگر بخواهى آن را به لباسها ( و پردههاى رنگارنگ ) تشبيه كنى ، همچون حلههاى