مىخواهد ، همان چيزى است كه ما از اين قوم مىخواهيم ( ما هم از اين گروه ، توحيد و يگانگى مىطلبيم و جنگ براى فراگيرى اين تعليمات مقدّس است ) » . سپس امام عليه السّلام توحيد را به چهار بخش تقسيم كرد : دو قسم آن را مردود شمرد و دو قسم را مقبول . « 1 »
2 . هدف اصلى اين پرسش و پاسخ
در اين كه منظور مرد اسدى از سؤالش دربارهء خلافت و پاسخ امام عليه السّلام به آن چيست ؟
كاملا روشن است ، اشاره به داستان سقيفه و تغيير محور خلافت از خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در روز رحلت آن حضرت است ؛ ولى بعضى از شارحان ، مانند « ابن ابى الحديد » كه با پيشداورىهاى مذهبى خود ، قافيه را در اين جا سخت بر خود تنگ ديدهاند ، احتمال ضعيفى ذكر كرده و به آن دل بستهاند و گفتهاند : منظور ، مخالفت « عبد الرحمان بن عوف » در شوراى شش نفرى عمر با خلافت على عليه السّلام و سوق دادن آن به سوى عثمان است .
عجب اين است كه ابن ابى الحديد در اين جا داستانى از استادش « ابو جعفر نقيب » نقل مىكند كه كاملا با آن چه گفتيم موافق است و از هر نظر منطقى است ؛ با اين حال پارهاى از تعصبها به مرد آزاد انديشى همچون ابن ابى الحديد اجازه قبول واقعيت را نمىدهد .
او از استادش چنين نقل مىكند :
« از استادم كه در پيروى از مذهب علوى مردى با انصاف بود و بهرهء وافرى از عقل و خرد داشت ، پرسيدم : منظور سؤال كننده از افرادى كه امام عليه السّلام را از حقش بر كنار ساختند كيانند ؟ آيا منظور ، روز سقيفه است يا روز شورا ؟
گفت : سقيفه .
گفتم : من به خودم اجازه نمىدهم بگويم اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مخالفت نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند .
هامش
( 1 ) شرح آن را در كتاب « توحيد صدوق » ، صفحهء 83 ، باب « معنى الواحد و التوحيد » مطالعه فرماييد .