به او گفتم : مطلب شما قابل قبول ؛ اما اين سخن امام عليه السّلام دلالت بر نص بر خلاف ندارد .
پاسخ داد : درست است ؛ ولى مطلب اين است كه سؤال كننده از وجود نص در مورد خلافت پرسش نكرد ؛ بلكه پرسيد : شما كه از نظر خويشاوندى در مرحله بالا و از نظر نسب نزديك به پيامبر قرار داشتيد چرا شما را كنار زدند ؟ و امام عليه السّلام پاسخ اين سؤال را دادند . « 1 »
3 . بنى اميه و توطئهء محو اسلام
از تعبيرات امام عليه السّلام در خطبه ياد شده مخصوصا جملهء « حاول القوم إطفاء نور اللّه من مصباحه . . . » چنين استفاده مىشود كه هدف بنى اميّه تنها استيلاى بر خلافت اسلامى نبود ؛ بلكه آنها كه تفالههاى عصر جاهليّت بودند كمر به محو اسلام بسته بودند و اگر با فداكارىهاى شهيدان كربلا و بيدارى مسلمين پرده از نيّاتشان برداشته نمىشد ، معلوم نبود كه امروز ، نامى از اسلام باقى مىماند يا نه ؟ ! شواهد تاريخى بر اين مدّعا بسيار است ؛ از جمله :
1 - مورخ معروف ، مسعودى در كتاب « مروج الذهب » داستانى نقل مىكند كه مأمون ، خليفهء عباسى در سال 212 ق . دستور اكيدى داد ، منادى در همه جا ندا دهد كه احدى حق ندارد از معاويه ذكر خيرى كند يا او را بر هيچ يك از صحابهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مقدّم بشمرد .
جمعى از آگاهان در انديشه فرو رفتند كه اين دستور اكيد و شديد براى چيست ؟ بعدا معلوم شد اين به سبب خبرى بود كه از طرف فرزند « مغيرة بن شعبه » نقل شده بود كه خلاصهاش چنين است :
او مىگويد : من با پدرم مغيره به شام آمديم . پدرم هر روز نزد معاويه مىرفت و با او سخن مىگفت و بر مىگشت و از عقل و هوش او تعريف مىكرد . شبى از نزد معاويه برگشت . او را بسيار اندوهگين يافتم ؛ به گونهاى كه از خوردن شام خوددارى كرد . من تصور كردم مشكلى دربارهء خانوادهء ما پيدا شده است . پرسيدم : چرا امشب اين همه
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، جلد 9 ، صفحهء 248 .