اين وضع همچنان ادامه داشت تا اين كه روزى « عثمان » در ميان جمعيّت مردم نشسته بود و « كعب الاحبار » و « ابوذر » نيز حاضر بودند « عثمان » رو به مردم كرده گفت : آيا پيشواى مسلمين نمىتواند چيزى از بيت المال قرض كند و به هنگام توانايى بپردازد ؟
« كعب الاحبار » گفت : چه مانعى دارد ؟ « ابوذر » برآشفت و گفت : اى يهودى زاده تو مىخواهى اسلام را به ما بياموزى ؟ ! ( اين گونه كارها در بيت المال مسلمين جايز نيست ) « عثمان » ناراحت شد ، گفت : اى ابوذر تو زياد مرا آزار مىدهى و به يارانم بد مىگويى ، بايد از « مدينه » خارج شوى و به « شام » روى و به اين ترتيب او را به « شام » تبعيد كرد .
ولى ابوذر در شام نيز آرام ننشست ، هنگامى كه كاخ سلطنتى « خضراى » معاويه و اسراف و تبذير دستگاه « بنى اميه » را در كنار خانههاى محقّر مردم محروم شام مشاهده كرد ، بر پا خاست و فرياد زد و به « معاويه » گفت : اگر اين كاخ را از بيت المال ساختهاى خيانت است و اگر از مال شخصى تو است اسراف است . به خدا سوگند آنچه در شام مىبينم ، نه در كتاب خداست نه در سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله . من مىبينم حق دارد ، خاموش مىشود و باطل زنده مىگردد ، راست گويان تكذيب مىشوند ، و حكومت از تقوا تهى مىگردد .
اين سخنان و مانند آن بر معاويه گران آمد ، به عثمان نوشت اگر ابوذر در شام بماند شام را فاسد خواهد كرد ، عثمان دستور داد او را به وضع فجيع و ناگوارى به مدينه بازگردانند .
هنگامى كه ابوذر وارد بر عثمان شد ، عثمان سعى كرد او را به سخنان خلافى متهم سازد به او گفت : تو گمان مىبرى كه ما مىگوييم « إنّ اللّه فقير و نحن
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 401
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٠١