همانند گوشش از كار مىافتد . ( آرى چشم را براى هميشه فرو مىبندد ) و روح او از بدنش براى هميشه خارج مىشود » . ( ثمّ ازداد الموت التياطا « 1 » به ، فقبض بصره كما قبض سمعه ، و خرجت الرّوح من جسده ) .
« در اين هنگام به صورت مردارى در ميان خانوادهاش قرار مىگيرد كه از نشستن نزد او وحشت مىكنند و از او فاصله مىگيرند ( فرياد سوگواران بر مىخيزد ؛ ) ولى نه مىتواند سوگوارانش را يارى دهد ، و نه كسى را كه او را صدا مىزند پاسخ گويد » .
( فصار جيفة بين أهله ، قد أوحشوا من جانبه ، و تباعدوا من قربه ، لا يسعد باكيا ، و لا يجيب داعيا ) .
« سرانجام او را به سوى گودالى در درون زمين حمل مىكنند ؛ او را به دست عملش مىسپارند و براى هميشه از ديدارش چشم مىپوشند ! » . ( ثمّ حملوه إلى مخطّ « 2 » في الأرض ، فأسلموه فيه إلى عمله ، و انقطعوا عن زورته « 3 » ) .
ساليان دراز در ميان خانوادهاش مىگفتند و مىخنديدند و مىجوشيدند و مىخروشيدند و دورى از يكديگر را تحمّل نمىكردند ؛ ولى بعد از فرا رسيدن مرگ يك ساعت ماندن در كنار او را تحمّل نخواهند كرد ! گويى هميشه از آنها بيگانه و آنها نيز از او بيگانه بودهاند .
نكته لحظهء هولناك جان دادن
در طول زندگى انسان ، لحظهاى دردناكتر و غم انگيزتر از لحظهء جان دادن نيست .
هامش
( 1 ) « التياط » از مادّهء « ليط » ( بر وزن ليل ) به معناى چسبيدن و آميختن به چيزى است .
( 2 ) « مخطّ » به معناى شكاف و گودال است و به قبر نيز اطلاق مىكنند ؛ زيرا قبلا خطّى مىكشند ، سپس آن را مىشكافند .
( 3 ) « زوره » از مادّهء « زيارت » و به همان معناست .