با توجه به آنچه در بالا آمد كه همه از محكمات تاريخ و حديث محسوب مىشود - و طبعا جملههاى متشابهى ماند خطبهء بالا را بايد در پرتو آن تفسير كرد - شكّى باقى نمىماند كه امام عليه السّلام در اين خطبه مىخواهد ، عدم علاقهء خود را به مسألهء خلافت روشن سازد و نهايت تواضع خويش را در اين امر نشان دهد و هم به مردمى كه اصرار در بيعت با او داشتند ، بگويد كه اگر من قدرت را بدست گيرم برنامهام دنبال روى از روشهاى نادرست پيشين نيست ؛ بلكه چارهاى جز اين ندارم كه شما را به راه حق باز گردانم و ارزشهاى عصر پيامبر را زنده كنم ؛ هر چند خوشايند گروه زيادى نباشد و علم مخالفت بر پا دارند و طوفانهايى به پا كنند .
با توجّه به اين نكات ، نوبتى براى اين باقى نمىماند كه بحث كنيم ، آيا اين خطبه دليل بر آن نيست كه امامت منصوص نبوده . و يا اينكه معيار براى امامت و خلافت تنها آراى مردم است و بس ! زيرا اين سخن را كسى مىگويد كه تنها ظاهر اين خطبه را مورد توجّه قرار دهد و از تمام قراين تاريخى و سخنان ديگر امام عليه السّلام در نهج البلاغه و غير آن ، چشم بپوشد !
2 - چرا عدالت على عليه السّلام را بر نمىتابيدند ؟
بىشك ، بيعت با على عليه السّلام - به گفتهء همهء مورّخان - پرشورترين و مردمىترين ، بيعت بود ؛ چرا كه بيعت در « سقيفه » از چند نفر تجاوز نمىكرد و بيعت با « عمر » طبق سفارش خليفهء اوّل بود و بيعت با « عثمان » ناشى از رأى سه نفر از شوراى شش نفرى بود ؛ در حالى كه بيعت با على عليه السّلام از آغاز به صورت گروهى انجام شد و از متن تودهء مردم برخاست و مردم همه يك صدا گرد او را گرفته و با او بيعت كردند ؛ در حالى كه امام به خاطر شرايط بسيار سخت جامعهء اسلامى - كه از سوى مديريّت خلفاى پيشين سرچشمه گرفته بود - از قبول آن اكراه داشت .