تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
نتوانست چيزى از آن بچشد . حال او ، لحظه به لحظه سخت‌تر مىشد و در سكرات مرگ فرو مىرفت ، عرق سنگين و چسبنده‌اى از بدن او بيرون مىريخت ، اطبّاى مخصوص او در حيرت از اين بيمارى ناشناخته ، فرو رفته بودند ، وقتى حالش سخت‌تر شد ، دستور داد : مرا بر جاى بلندى ببريد ، كه لشكريانم را ببينم . شب هنگام بود و سرتاسر بيابان از آتش‌هايى كه لشكر افروخته بودند ، روشن شده بود ، « مأمون » سر به آسمان بلند كرد و اين جمله را گفت : « يا من لا يزول ملكه ، ارحم من قد زال ملكه ، اى خدايى كه حكومتت زوال‌ناپذير است ، رحم كن بر كسى كه حكومتش پايان يافته است . » او را به بسترش بازگرداندند ، « معتصم » به كسى دستور داد كه در كنار بسترش بنشيند و شهادتين را بر زبانش جارى كند . هنگامى كه صداى آن مرد بلند شد ، « ابن ماسويه » طبيب مخصوص مأمون گفت : « فرياد نزن ! به خدا سوگند ! او در اين حال ، ميان پروردگارش و « مانى » ( مردى كه در ايران باستان به دروغ ادّعاى نبوّت كرده بود ) فرق نمىگذارد . » مأمون گويا متوجّه شد ، چشمش را گشود در حالى كه همچون دو كاسهء خون شده بود ، خواست با دستش ضربه‌اى به « ابن ماسويه » بزند و سخن عتاب‌آميزى بگويد ، امّا نه دست قادر به حركت بود و نه زبان ياراى نطق داشت ! چشم به سوى آسمان دوخت ، در حالى كه اشك سراسر چشمش را گرفته بود ، تنها زبانش به اين جمله گشوده شد : « يا من لا يموت ارحم من يموت ، اى خدايى كه مرگ و فنا براى تو نيست ، رحم كن كسى را كه در حال مرگ است . » اين را گفت و براى هميشه خاموش شد « 1 » » . آرى ، آن زمان كه قدرت داشت هرگز باور نمىكرد كه چنين روزى را در پيش دارد :
ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سرپنجهء شاهين قضا غافل بود !
هامش
( 1 ) مروج الذّهب مسعودى ، جلد 3 ، صفحهء 456 ( با تلخيص ) .