چه دردناك است ! حال كسى كه اين گونه در گرداب غرور و غفلت ، گرفتار شده ، سرمايهء عمر را از كف داده و تنها چند روزى به لذّات آميختهء با نكبتها ، دل خوش كرده و سرانجام با دست خالى ، دنيا را ترك گفته و با نامهء سياه ، در محضر عدل الهى حاضر مىشود .
نكته
عفو تو و خطاى من ، بخل من و عطاى تو !
در اين بخش از خطبه ، امام عليه السّلام به موارد متعدّدى از نعمتهاى الهى بر انسان ، از دوران آفرينش در رحم مادر گرفته ، تا هنگام تولّد و سپس پيمودن مراحل تكامل ، اشاره مىفرمايد و نشان مىدهد خداوند قادر متعال ، چگونه او را در ظلمات رحم و در پشت پردههاى تاريك ، هر روز خلقتى تازه و نوين بخشيد ، و بعد از گام نهادن به جهان بيرون ، چگونه تمام ابزار شناخت و معرفت را در اختيار او قرار داد ، قلبى دانا ، چشمى بينا و زبانى گويا به او بخشيد ، ولى اين انسان ناسپاس و نمك نشناس ، همين كه به قدرت رسيد ، هدف آفرينش خويش ، را فراموش كرد . گويى جز خواب و خور و لذّت و شهوت هدفى در كار نبود ، همچون حيوان پروارى در اين لذّات غوطهور شد و هشدارهاى الهى كه به صورت مصايب و درد و رنجها و پايان عمرها ، يكى پس از ديگرى به او داده مىشد ، همه را نشنيده و ناديده گرفت ، گويى چنين مىپنداشت كه مرگ ، هميشه براى همسايه است و درد و رنج براى بيگانه . گويى چنين فكر مىكرد كه عمرى جاويدان دارد و لذّاتى بىپايان ، نه امر و نهى الهى شامل او مىشود و نه دعوت پيامبران خدا ، متوجّه اوست .
ولى به سرعت ، روزهاى عمرش سپرى شد و با دستى تهى به سراى ديگر شتافت .
سيلى اجل بر صورت او نواخته شد و در لحظهء مرگ ، بيدار شد ، امّا راهى براى بازگشت نبود و تمام پلها ، در پشت سرش ويران شده بود .