از ويژگىهاى اين جهان ، ناپايدارى مواهب و نعمتهاى آن است كه سبب مىشود انسان هرگز دل به آنها نبندد و پاىبند آنها نشود و دين و تقوا را بر سر آنها ننهد .
جوانان ، به سرعت به سوى پيرى مىروند و شادابى جوانى به پژمردگى كهولت سنّ ، مبدّل مىشود و بهار عمر ، جاى خود را به پاييز آن مىدهد ، سلامت جسم و جان با ورود انواع بيمارىها محو مىگردد و با گذشت زمان ، نشانههاى نزديك شدن سفر آخرت ، آشكار مىگردد .
ولى با اين همه ويژگىها و نشانهها ، باز هم كم نيستند كسانى كه به آن دل مىبندند و همه چيز خود را بر سر آن مىنهند و از غير مواهب مادّى ، غافل مىشوند .
و اين به راستى جاى بسى تأمّل است ! كه انسان با چشم خود تمام نشانههاى فناى دنيا را مىبيند ، با اين حال ، دل بر بقاى دنيا مىبندد .
در « تاريخ بغداد » آمده است : « روزى « سفّاح » خليفهء عباسى نگاه در آينه كرد - او از نظر چهرهء ظاهر ، از زيباترين مردم بود - و گفت : خداوندا ! من سخنى را كه « سليمان بن عبد الملك » ( خليفهء اموى ) گفت كه من پادشاه جوانى هستم ، نمىگويم ، ولى مىگويم : « خداوندا ! عمر طولانى توأم با سلامت ، در طريق اطاعتت به من عنايت كن ! » هنوز اين سخن تمام نشده بود كه شنيد يكى از غلامانش ، به ديگرى در مورد قراردادى كه ميان آنها بود ، مىگويد : « مدّت ميان من و تو ، دو ماه و پنج روز خواهد بود . » « سفّاح » با شنيدن اين سخن فال بدى در نظرش آمد كه اينها دارند خبر از پايان عمر من ، بعد از دو ماه و پنج روز مىدهند و اتّفاقا همينطور شد ، تب سختى كرد و بعد از دو ماه و پنج روز ، ديده از جهان فرو بست در حالى كه سى و سه سال بيشتر نداشت ! » « 1 »
هامش
( 1 ) تاريخ بغداد ، جلد 10 ، صفحهء 49 .