در واقع ، در اين بيان نورانى ، به دو نكته اشاره شده :
نخست اين كه : مبادا گروهى تصوّر كنند كه از اين قانون عمومى جهان مستثنا هستند و خود را جاودانه پندارند و زندگى را ابدى فرض كنند .
ديگر اين كه : به آثار گذشتگان با چشم عبرت بنگرند ! « به خوابگاه شهيدان نظرى بيفكنند و بىمهرى زمانهء رسوا را نظاره كنند ! » :
اين دشت خوابگاه شهيدان است * فرصت شمار وقت تماشا را
بشكاف خاك را و ببين آنگه * بىمهرى زمانهء رسوا را
از عمر رفته نيز شمارى كن * مشمار جدى و عقرب و جوزا را
تعبير به « اخترام » با توجّه به اين كه ريشهء اين لغت به معناى بريدن و قطع كردن و شكاف دادن است ( و لذا بعضى از مفسّران نهج البلاغه ، « موت اخترامى » را به معناى مرگى كه قبل از مدّت طبيعى دامان انسان را مىگيرد تفسير كردهاند . ) « 1 » گويا اشاره به اين نكته است كه يكى از مشكلات زندگى دنيا ، اين است كه كمتر كسى به موت طبيعى از دنيا مىرود ، يعنى تمام استعدادهاى وجودى خود را براى بقا ، صرف كند و زندگيش پايان گيرد ، بلكه غالبا عوامل گوناگونى چه از درون و چه از برون ، چه روانى و چه جسمانى ، چه حوادث فردى و چه اجتماعى ، رشتهء عمر آدمى را پاره مىكند و به همين دليل ، هيچ كس نمىتواند به حيات خود - حتّى در يك روز و يك ساعت آينده - صد در صد اميدوار باشد ! امّا چرا با اين همه ، باز امام عليه السّلام مىفرمايد : « باقى ماندگان از گناه باز نمىايستند » ( لا يرعوي الباقون اجتراما ) .
اين نيست مگر به خاطر غفلت و بىخبرى و وسوسههاى نفس امّاره و شياطين كه بر وجود انسانها چيره مىشوند و بر چشم بصيرتشان پرده مىافكنند ، همچون مرغان بىخبرى كه دانهها را مىبينند ، ولى دام صيّاد را در كنار آن نمىبينند و به دام مىافتند .
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه ابن ميثم بحرانى ، جلد 2 ، صفحهء 236 .