نخست مىفرمايد : « آيا آگاهى بنى اميّه از ( صفات و روحيات ) من ، آنان را از عيبجويى من باز نداشته است . و آيا سابقهء من ( در اسلام ) اين افراد نادان را از گمان بد در حقّ من مانع نشده ؟ » ( أو لم ينه بني أميّة علمها بي عن قرفي « 1 » ، أوما وزع « 2 » الجهّال سابقتي عن تهمتي « 3 » ) .
اشاره به اينكه « بنى اميّه » هر قدر بىانصاف و حق نشناس باشند ، با توجّه به صفاتى كه از من سراغ دارند و مىدانند هرگز كمترين ظلم و ستمى به كسى نمىكنم و بىدليل دستم به خون كسى آلوده نمىشود و نيز به خوبى سوابق من را مىدانند كه « پيامبر » مرا برادر خود خطاب كرده و به منزلهء « هارون » از « موسى » شمرده و آيهء « تطهير » در شأن ما نازل شده و پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله مهمترين و محرمانهترين كارهايش را به دست من مىسپرده ، اين تهمتها و عيبجويىها ، بسيار زشت و ناجوانمردانه است ، نه من مشاركت در خون عثمان داشتهام و نه در خون شخص ديگرى همانند او ، من بيشترين دفاع را از او كردم . هر چند او را در بسيارى از مسايل مقصّر مىدانستم ولى نه در حدّ كشتن . من بسيار او را نصيحت كردم و از عواقب كارش بر حذر داشتم و آنها را كه بر ضدّش شوريده بودند ، به صبر و بردبارى و اصلاح كارها از طريق مسالمتآميز ، دعوت نمودم در حالى كه بسيارى از « بنى اميّه » كه امروز به خونخواهى او برخاستهاند ، ساكت و خاموش بودند .
هامش
( 1 ) « قرف » ( بر وزن حرف ) در اصل به معناى كندن پوست چيزى ( مانند پوست درخت ) است و از آنجا كه عيبجويى ، سبب تضييع شخصيت افراد مىشود ، اين واژه به معناى عيبجويى و متّهم ساختن به كار رفته است .
( 2 ) « وزع » از مادّهء « وزع » ( بر وزن وضع ) به معناى بازداشتن از چيزى است . اين واژه به معناى جمع كردن هم آمده ، زيرا براى جمع كردن چيزى بايد مانع پراكندگى افراد آن شد و اگر واژهء « توزيع » به معناى تقسيم مىآيد ، شايد به اين دليل است كه به هنگام تقسيم كردن چيزى ، آن را يك جا جمع مىكنند و سپس به قسمتهايى ، تقسيم مىكنند .
( 3 ) « تهمت » از مادّهء « وهم » در اصل به معناى گمان بد بردن درباره كسى ، يا چيزى است ( اين واژه هم به فتح هاء و هم سكون آن به كار مىرود ) و از آنجايى كه به هنگام گمان بد ، گاه انسان نسبت خلافت به افراد مىدهد واژهء « تهمت » گاهى در معناى « بهتان » كه همان نسبت خلافت است ، به كار مىرود و در خطبه بالا اين معنا مناسبتر است .