عثمان ؟ لا حاجة لي في بيعته ! إنّها كفّ يهوديّة ، لو بايعني بكفّه لغدر بسبّته « 1 » .
تشبيه دست او به دست يهودى اشارهء روشنى به خيانتهاى « مروان » است كه در واقع از پدر خائنش « حكم » به ارث برد ، همان مردى كه به خاطر جاسوسى براى مشركان و استهزاء و سخريهء پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به طائف تبعيد شد و حتّى شفاعتهاى « عثمان » كه فرزند برادر او بود ، در عصر خليفهء اوّل و دوّم مؤثّر نيفتاد و همچنان به صورت تبعيد در طائف ماند و هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد نخستين كار زشتى كه انجام داد و مردم بر او ايراد گرفتند ، آزاد كردن « حكم بن أبى العاص » و باز گرداندن او به مدينه بود .
بديهى است شخصى كه يك روز با « على عليه السّلام » بيعت مىكند بيعتى كه حتّى در ميان مردم جاهليّت محترم بود و كمى بعد ، بيعت خود را مىشكند و آتش جنگ « جمل » بر پا مىكند بيعتش ارزش و اعتبارى ندارد ، اگر بار ديگر هم بيعت كند تا فرصتى بدست آورد ، به بيعت خود پشت مىكند و تعهّدات خويش را زير پا مىگذارد ، او هميشه تابع هوا و هوس خويش است و عزّت و آبرو و شرف انسانى و تعهّدات شرعى و اخلاقى براى او الفاظى بىمحتواست ! سپس امام عليه السّلام سه پيشگويى دربارهء مروان و دودمان او مىكند ، نخست مىفرمايد : « بدانيد او حكومت كوتاهى خواهد داشت همچون مقدار زمانى كه سگى بينى خود را با زبانش مىليسد ! » ( أما إنّ له إمرة كلعقة « 2 » الكلب أنفه ) .
هامش
( 1 ) « سبّه » ( بر وزن غدّه ) در اصل به معناى عار و ننگ است و از مادّهء « سبّ » به معناى دشنام گرفته شده است و گاه كنايه از مخرج انسان به كار مىرود و در كلام بالا در همين معنا استعمال شده است و با توجّه به اين كه جنبهء كنايى دارد و مفهوم آن در پرده بيان شده ، به كار رفتن آن در يك كلام فصيح ، هيچ اشكالى ندارد به خصوص اين كه گفته مىشود : عرب در زمان جاهليّت هنگامى كه با كسى بيعت مىكرد و مىخواست بيعت خود را بشكند ، بادى از خود خارج مىكرد و آن را وسيلهء ابطال بيعت مىشمرد ( شرح نهج البلاغهء ابن أبى الحديد ، جلد 6 ، صفحهء 147 ) امام عليه السّلام مروان را به خاطر پيمان شكنىهاى كثيفش تشبيه به عرب جاهلى و چگونگى شكستن بيعتهايشان مىكند .
( 2 ) « لعقه » از ماده « لعق » ( بر وزن لعب ) به معناى ليسيدن است و « لعقه » اسم مرّة ( يك بار ليسيدن ) مىباشد .