چيزى نگذشت كه از پناهگاه خود ، از آن مقام عزت ، به ذلت كشانده شدند ، و در حفرههاى گور ساكن گشتند و چه بد فرود آمدند .
فريادگرى بعد از دفن آنها صدا زد كجا رفت آن دستبندهاى طلا و آن تاجها و زينتها ؟ ! كجا رفتند آن صورتهايى كه آثار ناز و نعمت در آنها نمايان بود و در پشت پردهها قرار داشتند ؟ ! آرى مدت طولانى خوردند و نوشيدند ولى امروز همهء آنها در كام زمين فرو رفتهاند ! « 1 » و به گفتهء يكى از شاعران خوش ذوق معاصر :
اى دل عبث مخور غم دنيا را * فكرت مكن نيامده فردا را !
بشكاف خاك را و ببين آنگه * بىمهرى زمانهء رسوا را
اين دشت خوابگاه شهيدان است * فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نيز شمارى كن * مشمار جدى و عقرب و جوزا را
اين جويبار خرد كه مىبينى * از جاى كنده صخرهء صمّا را
آموزگار خلق شديم امّا * نشناختيم خود الف و با را
بت ساختيم در دل و خنديديم * بر كيش بد برهمن و بودا را
در دام روزگار ز يكديگر * نتوان شناخت پشّه و عنقا را
اى باغبان سپاه خزان آمد * بس دير كشتيم اين گل رعنا را « 2 »
هامش
( 1 ) بحار الانوار ، جلد 50 ، صفحهء 211 .
( 2 ) ديوان پروين اعتصامى .