خانهء امام عليه السّلام ريختند و امام عليه السّلام را در دل شب در حال عبادت ديدند و چيزى از سلاح و مال نيافتند ، با اين حال امام عليه السّلام را با خود به قصر متوكّل عباسى آوردند هنگامى كه امام عليه السّلام به قصر متوكّل آمد ، به متوكّل گفتند در خانهء آن حضرت چيزى نيافتيم ، و او را رو به قبله مشغول تلاوت قرآن ديديم .
متوكّل كه از جام قدرت سرمست بود و مشغول نوشيدن شراب ، همين كه چشمش به امام عليه السّلام افتاد برخاست و احترام كرد و او را نزد خود نشانيد ، و جسورانه جام شرابى را كه در دست داشت به امام عليه السّلام تعارف كرد ! امام عليه السّلام فرمود به خدا سوگند اين مايع ننگين هرگز با گوشت و خون من آشنايى نداشته است . متوكّل شرمنده شد و دست خود را عقب كشيد . سپس گفت شعرى براى من بخوان ( شايد منظورش اين بود كه مجلس بزمش با شعر جالبى آراستهتر شود ) .
امام عليه السّلام فرمود : من كمتر شعر به خاطر دارم ! متوكّل گفت : چارهاى نيست حتما بايد بخوانيد ! امام عليه السّلام كه اصرار متوكّل را ديد اشعارى خواند كه متوكّل سخت تكان خورد و آن قدر گريه كرد كه قطرههاى اشك بر موهاى صورتش جارى شد ، و حاضران نيز گريستند و امام عليه السّلام را با احترام به خانه بازگرداندند و اشعار اين بود :
باتوا على قلل الاجبال تحرسهم * غلب الرّجال فلم تنفعهم القلل
و استنزلوا بعد عزّ من معاقلهم * و اسكنوا حفرا يا بئسما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد دفنهم * اين الأساور و التّيجان و الحلل
اين الوجوه الّتى كانت منعمة * من دونها تضرب الاستار و الكلل
قد طال ما أكلوا دهرا و قد شربوا * و اصبحوا اليوم بعد الأكل قد أكلوا
يعنى : « گروهى بودند كه بر قلههاى كوهها ، دژهاى محكمى ساخته بودند و مردانى نيرومند از آنها پاسدارى مىكردند اما هرگز اين قلهها به حال آنها سودى نداشت .