تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
آنها مىخواستند به پندار خود « توحيد حاكميت اللّه » را زنده كنند و از شرك نجات يابند ، ولى بر اثر نادانى و تعصّب و جهل در پرتگاه هرج و مرج و نفى داورى و حكمرانى بر جوامع انسانى سقوط كردند و گرفتار توهّمات كودكانه‌اى شدند كه براى حفظ توحيد بايد هر گونه داورى و حكمرانى را نفى كنند ، ولى هنگامى كه ديدند براى گروه خودشان سرپرست و اميرى لازم است ، به باطل بودن اين توهّم پى بردند ، هر چند لجاجت كه از لوازم جهل و نادانى است به آنها اجازهء بازگشت نداد ! امّا خوشبختانه گروه عظيمى از آنان با سخنان بيدارگر امام عليه السّلام در ميدان جنگ نهروان بيدار شدند و توبه كردند و به سستى افكارشان پى بردند . به هر حال امام عليه السّلام در اين خطبه بر اين نكته تأكيد مىكند كه بدون شك حاكم و قانونگذار و تشريع كنندهء اصلى احكام ، خداست ، حتّى اجازهء داورى و حاكميت بر مردم نيز بايد از سوى او صادر شود ، ولى اين بدان معنى نيست كه خداوند خودش در دادگاهها حاضر مىشود و در ميان مردم داورى مىكند ، يا رشتهء حكومت بر مردم را خود در دست مىگيرد و فى المثل به جاى رئيس جمهور و امير و استاندار عمل مىكند و يا فرشتگان خود را از آسمانها براى اين كار مبعوث مىدارد ! اين سخن واهى و نابخردانه‌اى است كه هر كس اندك شعورى داشته باشد ، آن را بر زبان جارى نمىكند ، ولى متأسفانه خوارج لجوج و نادان ، طرفدار اين سخن بودند و لذا با على عليه السّلام مخالفت كردند و گفتند : چرا مسألهء حكميت را پذيرفته‌اى ؟ ! بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته‌اند : « خوارج مدعى بودند كه حكميت اجازهء الهى مىخواهد ، و بايد در قرآن به اين معنى تصريح شده باشد ، در حالى كه قرآن چنين اجازه‌اى را به كسى نداده است ، و شايد به همين دليل بعضى از بزرگان اسلام ، « 1 » براى نفى سخن خوارج به آيه شريفه مربوط به حكميت در اختلافات
هامش
( 1 ) علامه خويى ، در جلد 4 ، شرح نهج البلاغه ، صفحهء 183 ، به اين معنى اشاره كرده است ، از تاريخ كامل ابن اثير نيز استفاده مىشود كه ابن عباس نيز در برابر خوارج به اين آيه استناد جست ( كامل ابن اثير ، جلد 3 ، صفحهء 327 ) .