بديهى است كه مسافر نخست ، با خاطرى آسوده و بسيار راحت ، با گامهايى استوار و سريع ، به سوى مقصد مىتازد ، در حالى كه مسافر دوم در همان نخستين فراز و نشيب ، به نفس نفس افتاده ، وا مىماند .
اين سرنوشت كسانى است كه اموال فراوان و زرق و برق بسيار متاع دنيا را گرد خود فراهم ساخته و شب و روز ، در فكر حساب و كتاب و حفظ و نگهدارى آن هستند و چنان مشغولند كه نه تنها به فكر خدا و معاد نيستند ، بلكه آرامش دنيا را نيز از دست مىدهند .
در اينجا ، بعضى از شارحان نهج البلاغه ، داستانى را از سلمان فارسى نقل كردهاند كه شاهد خوبى بر گفتار بالا است . فشردهء آن چنين است :
هنگامى كه سلمان فارسى ، به عنوان استاندار مداين انتخاب شد ، بر چهار پايى كه داشت ، سوار شد و به تنهايى ، به راه افتاد .
هنگامى كه خبر آمدن او به مداين ، در ميان اهل شهر منتشر شد ، قشرهاى مختلف مردم ، خود را براى استقبال از وى آماده كردند . « 1 » مردم بر در دروازهء شهر در انتظار بودند . پيرمردى را ديدند كه بر چارپايش سوار است و تنها به شهر مىآيد . سؤال كردند : « اى پيرمرد ! در راه ، امير ما را نديدى ؟ » پرسيد : « امير شما كيست ؟ » گفتند : « امير ما ، سلمان فارسى ، همان يار رسول خدا است » .
گفت : « من امير را نمىشناسم ، ولى سلمان منم . » همه ، به احترام او ، پياده شدند و مركبهاى خوب را پيش آوردند و از او تقاضا كردند كه بر يكى از آنها سوار شود .
او گفت : « چهار پاى خودم ، براى من ، از همهء اينها بهتر است . » به اين ترتيب ، همه به راه افتادند .
هامش
( 1 ) توجه داشته باشيد كه امارت مداين ، به معناى امارت بر تمام يا بخش عظيمى از ايران بود و انتخاب سلمان فارسى نيز انتخابى بجا و مناسب بود كه به پذيرش اسلام واقعى از سوى ايرانيان كمك مىكرد .