دست اوست ، و عاشق اين را درك كرده ، و پذيرفته است و زبان حالش چنين است كه :
يكى درد و يكى درمان پسندد * يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران * پسندم آنچه را جانان پسندد
اما در عشقهاى مجازى قوام عشق به دست طرفين است ، گرچه ممكن است يكى آمال خود را در مسلخ ديگرى ذبح كند تا دعواى صداقت او بر ديگرى آشكار شود .
حال روشن مىشود كه غم عشق پرهيزكاران غمى سازنده است زيرا كه در صدد رسيدن به خواستههاى معشوقى است كه : بقاء دارد ، و مجمع صفات كماليه است ، اما غم عشّاق مجازى چه بسا به زير كشنده انسان از مسند فطرت طبيعى است ، كه بر آن متولد شده ، نه تنها سير نكرده كه به دنبال تحقق آرمانها و مطلوبهاى معشوق از درجه به زير آمده ، و در سرماى شديد رذايل منجمد شده ، و ديگر تحرّكى ندارد ، و در مقابل ، عاشق الهى در حد معتدل و صراط مستقيم و حرارت مطلوب مشغول تحرّك و خودسازى است ، اولى از نظر زندگى انسانى براى خود زمستانى سرد و غيرقابل زيست و مرگآور آورده ، و دومى تابستانى معتدل و نشاطآور و زنده كننده مشاعر انسانى اخلاقى ، پس خوشا به حال آن غمديدگان الهى كه در وصول به وصال لحظه شمارى كرده ، و واى به حال مَن كه هنوز در آتش غفلت مىسوزم و از سوختن خود هم غافلم .
* * *