همه اين امور در مبحث مخلوق مشاهد و محسوس است ، چه جاى محبت خالق و عشق جمال ازلى و حسن ابدى كه نهايتى از براى آن متصور نيست ، و قلوب دوستان او چون در عرصه جمال و جلال بايستند ، از ملاحضه جلال و جمال او حيران و واله و سرگردانند .
حكايات دوستان و قصههاى مُحبّان بر اين مطلب شاهد و گواه است ، عالم محبت را عجائبى است كه عقل باور ندارد ، و تا به آن نرسد طعم آن را درنيابد .
تا نكردى آشنا زين پرده ، رازى نشنوى * گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش
با ورود عقل به اين عالم و اين شهر ، رازهاى ناگفتنى و ناديدنى براى آن آشكار مىشود .
آنچه ناگفتنى است آن شنوى * آنچه ناديدنى است آن بينى
از مضيق جهات در گذرى * وسعت مُلك لامكان بينى
آنچه دارى اگر به عشق دهى * كافرم ، گر جُوِى زيان بينى
همين حُبّ است كه مجنون را وادار به تحمل مصائب و راضى شدن به مشكلات براى رسيدن به ليلى مىكند ، از اين بالاتر در قرآن كريم آمده كه در اثر همين حُبّ زنان مصر با ديدن يوسف ( عليه السلام ) دستهاى خود را بريدند .
گرش بينى و دست از ترنج بشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا را !