[ نَقير : ]
« لّا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقيراً »
« نَقير » از مادّهء « نقر » ( بر وزن فقر ) به معناى كوبيدن چيزى است كه منتهى به ايجاد حفره و سوراخ شود و « منقار » را نيز به همين دليل « منقار » گفتهاند .
بعضى مىگويند : « نَقِير » همان گودى بسيار كوچكى است كه در پشت هستهء خرما به چشم مىخورد ، و معمولًا كنايه از امور بسيار كوچك و حقير است . « 1 »
[ نُقَيِّض : ]
« نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً »
« نُقَيِّض » از مادّهء « قيض » ( بر وزن فيض ) در اصل به معناى پوست روى تخم مرغ است سپس به معناى مستولى ساختن چيزى بر چيز ديگر آمده . « 2 »
[ نَكَال : ]
« نَكَالَ الْآخِرَةِ وَ الأُولى »
« نَكَال » ( بر وزن ضلال ) در اصل ، به معناى ضعف ، ناتوانى و عجز است لذا ، در مورد كسى كه از اداى حوالهاى خوددارى مىكند مىگويند : نكول كرد .
« نكل » ( بر وزن فكر ) به معناى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مىسازد و از حركت باز مىدارد ، و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايهء ناتوانى است ، و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مىدارد ، به آن « نَكَال » گفته شده . « 3 »
[ نَكْتَل : ]
« مَعَنآ أَخانا نَكْتَلْ »
« نَكْتَل » در اصل « نَكتال » از مادّهء « كيل » به معناى دريافت داشتن چيزى با كيل و پيمانه است . « 4 »
[ نكث : ]
« إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ »
« نكث » ( بر وزن مكث ) در اصل به معناى باز كردن ريسمان تابيده است ، و سپس به معناى شكستن پيمان و نقض عهد به كار رفته است . « 5 »
[ نَكِد : ]
« لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً »
« نَكِد » از مادّهء « نَكَد » به معناى شخص « بخيل و ممسكى » است كه به آسانى چيزى به كسى نمىدهد و اگر هم بدهد بسيار ناچيز و كم ارزش خواهد بود ، زمينهاى شورهزار و نامساعد در آيهء فوق به چنين كسى تشبيه شده است . « 6 »
هامش
( 1 ) . نساء ، آيهء 53 ( ج 3 ، ص 537 ) ؛ اسراء ، آيهء 71 ( ج 12 ، ص 226 ) .
( 2 ) . زخرف ، آيهء 36 ( ج 21 ، ص 76 ) .
( 3 ) . نازعات ، آيهء 25 ( ج 26 ، ص 105 ) .
( 4 ) . يوسف ، آيهء 63 ( ج 10 ، ص 38 ) .
( 5 ) . اعراف ، آيهء 135 ( ج 6 ، ص 390 ) ؛ فتح ، آيهء 10 ( ج 22 ، ص 56 ) .
( 6 ) . اعراف ، آيهء 58 ( ج 6 ، ص 262 ) .