تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
تعبير به « چشم بندى » مىكنيم ، كه بر اثر تردستى طرف مقابل ، انسان ، نمىتواند حقيقت را درست ببيند ، بلكه خلاف آن را احساس مىكند . « 1 »

[ سكن : ]

« وَ لَهُ مَا سَكَنَ فِي اللَّيْلِ » منظور از « سكن » سكونت به معناى توقف و قرار گرفتن در چيزى است ، خواه آن موجود در حال حركت باشد ، يا سكون مثلًا مىگوئيم : ما در فلان شهر ساكن هستيم يعنى در آنجا استقرار يافته و توقف داريم ، اعم از اين كه در خيابان‌هاى شهر در حال حركت باشيم يا در حال سكون . اين احتمال نيز در آيه وجود دارد كه : « سكون » در اينجا فقط مقابل حركت باشد و از آنجا كه اين دو ، از امور نسبى هستند ذكر يكى ما را از ديگرى بىنياز مىكند . « 2 »

[ سكينه : ]

« أَنْزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ » « سكينه » در اصل از مادّهء « سكون » به معناى آرامش و اطمينان خاطرى است كه هر گونه شك ، دودلى ، ترديد و وحشت را از انسان زائل مىكند ، و او را در طوفان حوادث ثابت قدم مىدارد . « 3 »

[ سَلاسِل : ]

« السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ » « سَلاسِل » جمع « سلسلة » به معناى زنجير است . « 4 »

[ سُلالَةٍ : ]

« سُلالَةٍ مِّنْ طينٍ » « سُلالَةٍ » در اصل به معناى « عصاره و فشردهء خالص » هر چيز است و منظور از آن در اينجا نطفهء آدمى است كه در حقيقت عصارهء كل وجود او مىباشد ، و مبدأ حيات و منشأ تولد فرزند و ادامهء نسل است . « 5 »

[ سلخ : ]

« نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ » « راغب » در « مفردات » مىگويد : « سلخ » به معناى كندن پوست حيوان است ، و به كندن « زره » از تن ، و پايان يافتن ماه ، نيز اطلاق شده است . ولى بعضى از مفسران مىگويند : اين ، در صورتى است كه « سلخ » با « عَن » متعدى شود و اگر با « مِن » متعدى گردد به معناى خارج ساختن است ؛ ولى ، دليل روشنى براى اين تفاوت در كتب لغت نيافتيم هر چند در « لسان العرب » آمده است : « إِنْسَلَخَ النَّهارُ مِنَ اللَّيْلِ خَرَجَ مِنْهُ خُرُوجاً » ؛ ولى ،
هامش
( 1 ) . حجر ، آيهء 15 ( ج 11 ، ص 53 ) ( 2 ) . انعام ، آيهء 13 ( ج 5 ، ص 213 ) ( 3 ) . توبه ، آيهء 26 ( ج 7 ، ص 408 ) ؛ فتح ، آيهء 4 ( ج 22 ، ص 38 ) ( 4 ) . مؤمن ، آيهء 71 ( ج 20 ، ص 189 ) ؛ انسان ، آيهء 4 ( ج 25 ، ص 340 ) ( 5 ) . مؤمنون ، آيهء 12 ( ج 14 ، ص 227 ) ؛ سجده ، آيهء 8 ( ج 17 ، ص 141 )
لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 295 | شيخ محمد جعفر امامى