به خرج نمىدهد . روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلط است .
« راغب » در « مفردات » مىگويد : « حلم » به معناى خويشتندارى به هنگام هيجان غضب است ، و از آنجا كه اين حالت از عقل و خرد ناشى مىشود گاه به معناى عقل و خرد نيز به كار رفته ، و گر نه معناى حقيقى « حلم » همان است كه در اول گفته شد .
ضمناً از اين توصيف استفاده مىشود كه خداوند بشارت بقاى اين فرزند را تا زمانى داده كه به سنى قابل توصيف به « حلم » برسد ، و چنان كه در آيات بعد آمده ، او مقام حليم بودن خود را به هنگام ماجراى « ذبح » نشان داد ، همانگونه كه ابراهيم عليه السلام نيز حليم بودن خود را در آن هنگام ، و هم در موقع آتشسوزى آشكار ساخت .
قابل توجّه اين كه واژهء « حليم » پانزده مرتبه در قرآن مجيد استعمال شده ، و غالباً وصفى است براى خداوند جز در دو مورد كه توصيفى براى ابراهيم عليه السلام و فرزندش در كلام خدا آمده است ، و در يك مورد كه توصيفى است براى شعيب عليه السلام از زبان ديگران .
و « حَلِيم » بودن خدا ، اشاره به مسألهء آمرزش گناهان ، و عدم تعجيل در عقوبت بندگان است . « 1 »
[ حِلْيَة : ]
« يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ »
« حِلْيَة » از مادّهء « حَلْى » به معناى زينت . « 2 »
[ حَمِئَةٍ : ]
« في عَيْنٍ حَمِئَةٍ »
« حَمِئَةٍ » از مادّهء « حَمْأ » در اصل به معناى « گِلِ سياه و بد بو » ، و يا به تعبير ديگر « لجن » است و اين نشان مىدهد : سرزمينى را كه « ذو القرنين » به آن رسيده بود داراى لجنزارهاى فراوان بود ، به طورى كه « ذو القرنين » به هنگام غروب آفتاب ، احساس مىكرد خورشيد در آن لجنزارها فرو مىرود ، همان گونه كه همهء مسافران دريا و ساحلنشينان ، چنين احساسى را دربارهء خورشيد دارند كه در دريا غروب مىكند و يا از دريا سر برمىآورد . « 3 »
[ حَمَأٍ مَسْنُون : ]
« مِنْ حَمَإٍ مَسْنُون »
« حَمَأٍ مَسْنُون » به معناى گل تيره رنگ و متغير و بدبو است . « 4 »
[ حمد : ]
« الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
« حمد » در لغت عرب به معناى ستايش كردن در برابر كار يا صفت نيك اختيارى است . « 5 »
هامش
( 1 ) . هود ، آيهء 75 ( ج 9 ، ص 213 ) ؛ صافات ، آيهء 101 ( ج 19 ، ص 125 ) ؛ تغابن ، آيهء 17 ( ج 24 ، ص 224 )
( 2 ) . زخرف ، آيهء 18 ( ج 21 ، ص 40 )
( 3 ) . كهف ، آيهء 86 ( ج 12 ، ص 572 )
( 4 ) . حجر ، آيهء 26 ( ج 11 ، ص 83 )
( 5 ) . حمد ، آيهء 2 ( ج 1 ، ص 52 )