نيروى خود را با نيروى شفيع گره مىزند و در نتيجه آن را دو چندان نموده و به آنچه مىخواهد ، نايل مىشود .
بر اين تعريف از شفاعت ، اصولى حاكم است كه عبارتند از :
1 . شفاعت در جايى است كه يك نوع استعداد و لياقت در فرد باشد ، مثلًا بندهاى كه نمىخواهد عبد و بنده باشد و در عين طغيان و عصيان گريش در مقابل خداوند بخواهد به وسيلهء شفاعت مورد عفو قرار گيرد ، هرگز سزاوار شفاعت نيست و يا مثلًا بدون سواد يا استعداد بخواهد با شفاعت ، اعلم علما بشود .
2 . تأثير شفاعت شفيع نزد خداوند تأثير گزافى نيست ، كه بتوان هر چيزى را واسطه و بهانه قرار داد . شفيع عوامل مربوط به مورد شفاعت و مؤثر در رفع عذاب را مثلًا بر عامل ديگرى كه عذاب را سبب شده است ، حكومت وغلبه مىدهد ، مثلًا به صفاتى از صفات خداوند يا صفات عبد يا صفات خودش تمسك مىجويد ، نه آنكه اولويت و حكومت و مُلك خداوند را در آن مورد تعديل كند يا حكم خداوند و قانون مجازات او را فسخ كند ، بلكه در عين اعتقاد به اين سه عامل ، عوامل مربوط به شفاعت و مؤثر در رفع عذاب را بر عاملى ديگر كه آن را سبب شده ، حكومت و غلبه مىدهد . پس شفاعت چيزى در عرض مشيت ، خواست يا قدرت و حكومت خداوند متعال نمىباشد .
3 . شفاعت يكى از مصاديق سبب است و شخص متوسل به شفيع مىخواهد سبب نزديكتر به مسبب را ميان مسبب و سبب دور تر واسطه كند تا اين سبب جلو تأثير آن سبب را بگيرد . « 1 »
بنابراين ، بندگانى كه خداوند مقام شفاعت به آنان داده است ، مىتوانند به رحمت و عفو و مغفرت خداوند و ساير صفات علياى او تمسك نموده و بندهاى از بندگان خدا را كه گناه گرفتارش كرده ، مشمول آن صفات قرار دهند و در نتيجه بلاى عقوبت را كه شامل او شده ، از او برگردانند . در اين صورت ، ديگر از مورد حكم عقوبت بيرون گشته و مصداق آن حكم نمىباشد و اين مطلب با قول خداوند كه مىفرمايد :
« فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ »
« 2 » كاملًا روشن و بىاشكال مىشود . از طرفى اگر ما به آياتى كه در مورد پيامبر اكرم در قرآن
هامش
( 1 ) . الميزان ، ج 1 ، ص 159
( 2 ) . فرقان ( 25 ) آيه 70