قديم بودن كلام الهى نسبت داده شده است . « 1 »
دربارهء اعتقاد هشام به جسمانيت ، يادآور مىشويم : از آن سخنان خرافى و موهون كه در مقالات الاسلاميين اشعرى و الفرق بين الفرق بغدادى به هشام بن حكم نسبت داده شده ، حتى يك نمونه نيامده است ، و تنها اصل اعتقاد به جسمانيت مطرح شده است . بنابراين ، اگر كسى بخواهد با استناد به روايات شيعه درباره هشام و از نقطه نظر تجسيم سخنى بگويد ، در نسبت دادن آن خرافات به وى مجاز نخواهد بود .
ثانياً : دربارهء اصل جسمانيت خداوند ، قيودى ذكر شده است كه به خوبى نشان مىدهند وى جسم حقيقى را اراده نكرده ، بلكه معناى ديگرى را در نظر داشته است . اين قيود ، برخى ايجابى و برخى سلبى مىباشند ، چنان كه در يك روايت ، جسم به « صمديت » و « نورانيّت » توصيف شده ، و در روايت ديگر به «
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ
» تقييد گرديده است ، ولى ائمه عليهم السلام اطلاق لفظ جسم را حتى با قيود ياد شده بر خداوند جايز ندانستهاند ، زيرا آنچه از لفظ جسم ، به اذهان تبادر مىكند ، واقعيت حادث و محدود است كه اطلاق آن بر خداوند مايهء شرك است .
در روايتى پس از آنكه سؤال كننده نظر امام را در مورد نظريه هشامَين در مورد جسمانيت و صورت جويا مىشود ، مىفرمايد :
دَعْ عَنكَ حَيرة الحيران استعذ باللَّه من الشيطان ليس القول ما قال الهشامان ؛
حيرتِ افراد سرگردان را واگذار ، و از شيطان به خدا پناه ببر . سخن ، آن نيست كه هشامان گفتهاند .
علّامهء مجلسى معتقد است : احتمال دارد مقصود امام عليه السلام اين باشد كه نظريهء منسوب به هشامان ، مورد قبول آنان نيست ؛ « 2 » يعنى آنان جسم و صورت حقيقى را به معنايى كه در مورد انسانها به كار مىرود ، اراده نكردهاند .
اما اينكه چرا آنان واژهء جسم و صورت را در مورد خداوند به كار گرفتهاند ، با آنكه اين دو واژه ، بد آموزى داشته و مخالف رأى و نظر امامان معصوم بوده است ، با توجه به
هامش
( 1 ) . اصول كافى ، ج 1 ، ص 79 - 83 و توحيد ، باب 6 ، ص 97 - 104
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 3 ص 290