فغان و آه كه نشناختيم قدر ترا * گرفت از كف ما نعمتى چنين كفران
كنون به سوگ تو بنشستهايم در حسرت * كنون زدورى تو اوفتاده در حرمان
نه من زهجرتو اندر خروش و افغانم * كه در خروش و فغانست خطّهء ايران
قيامتى شده برپا به قم كه وا همه گفت * مگر كه زلزلت الارض را رسيده زمان
مگر كه يونسى اندر دهان ماهى شد * مگر كه نوح به كشتى نشست در طوفان
مگر كه مه به محاقش رسيد ناهنگام * مگر كه نيّر اعظم به ظل شده است نهان
مگر كه عرش برين بر زمين فرودآمد * و يا جنازهء علّامه شد به عرش روان
صداى ضجّهء مرد و زن و صغير و كبير * ز ارتحال چنان عالم عظيم الشان
قلم شكسته و دل خسته و زبان بسته * چگونه وصف ترا مثل من كند عنوان
زدرس و بحث و زتعليم و تربيت تا هست * سخن فيوض الهى ترا رسد هر آن
تو جان جان حسن زاه كى روى از ياد * اگر چه پيكرت از ديدگان شده پنهان
درس عشق
اى سرور و سالار من من بندهء فرمان تو * اى دلبر و دلدار من من بندهء فرمان تو