سمرقند و در آنجا از شاگردان شاه قاسم انوار بود . ميرعبدالغفار در عرفان مقام و الا داشت و اكثر اوقات خود را به ترك و تجرد در سفر و زيارت بيت اللَّه الحرام و مَشاهد ائمهء عظام عليهم السلام گذرانيد و در آخر عمر در تبريز ساكن گرديد و از طرف سلطان اوزون حسن بيگ آق قويونلو ، سمت شيخ الاسلامى آذربايجان در سال 875 ق به وى تفويض گرديد . ميرعبدالغفار پس از استقرار در تبريز از فرزندش ميرعبدالوهاب كه ساكن سمرقند بود ، درخواست نمود به تبريز مهاجرت نمايد ، ولى قبل از رسيدن فرزندش ، جان به جان آفرين تسليم نمود و در محلهء سرخاب تبريز در پاى دو منار سرخاب مدفون گرديد . « 1 »
3 . امير عبدالوهاب طباطبائى ، نويسندهء وصيت نامه
سراج الدين امير عبدالوهاب طباطبائى ، فرزند امير عبدالغفار ، در سمرقند متولد شد و در آن ديار كسب علوم نمود و از محضر خواجه عبيداللَّه احرار عرفان آموخت . پس از تفويض شيخ الاسلامىِ آذربايجان به پدرش ، به دعوت وى راهى آذربايجان گرديد ، ولى قبل از رسيدن به آن سامان پدرش به ديار باقى شتافت و از طرف سلطان ، منصب شيخ الاسلامى به وى تفويض گرديد و امير اوزون حسن ، دختر خود را به همسرى وى درآورد . پس از انقراض دولت آق قويونلو ، امير عبدالوهاب دوباره به خراسان مراجعت نمود و مورد استقبال و حمايت سلطان حسين بايقرا قرار گرفت . پس از استقرار صفويه به دعوت شاه اسماعيل صفوى دوباره در تبريز ساكن و سمت شيخ الاسلامى و همچنين توليت مدرسه نصريهء اوزون حسن به او تفويض گرديد .
بعد از جنگ چالدران ( در سال 920 ق ) كه منجر به سقوط چند روزهء تبريز گرديد ، شاه اسماعيل ، امير عبدالوهاب را همراه چند تن از بزرگان « 2 » براى ميانجيگرى ، نزد سلطان سليم عثمانى فرستاد ، ولى سلطان سليم دستور بازداشت سفيران را صادر كرد و در حصن ديموته زندانى نمود . امير عبدالوهاب پس از آن به مدت هفت سال در زندان عثمانىها بود . بعد از
هامش
( 1 ) . شرح حال وى در مصادر زير قابل دسترسى است : روضات الجنان و جنات الجنان ، ج 1 ، ص 214 ؛ روضة الاطهار ، ملامحمد امين حشرى تبريزى ، ص 204 ؛ نسب نامهء شاخهاى از طباطبائىهاى تبريز ، سيد جمال ترابى طباطبائى ، ص 19 . فرمان اوزون حسن دربارهء شيخ الاسلامى ميرعبدالغفار در اين صفحه مندرج است
( 2 ) . نام چند تن از همراهان وى در اين سفارت در تاج التواريخ چنين آمده است :
قاضى اسحاق پاشا از نسل صاحب حاوى ، مولانا شكراللَّه مغانى و حمزه خليفه ( نسب نامه ، ص 14 )