كنند ، صادق نخواهد آمد كه او خليفهء پيغمبر است . و اين معنى را « ابو قحافه » پدر ابو بكر هم برخورد ، همچنانكه مشهور است كه در وقتى كه ابو بكر را خليفه كردند ، ابو بكر نامهاى به پدر خود « ابو قحافه » نوشت « 19 » به اين مضمون كه :
« اين نامهايست از خليفهء رسول اللّه ( ص ) به سوى ابى قحافه .
امّا بعد ، بدرستى كه مردم راضى به خلافت من شدند ، پس امروز من خليفه خدايم و اگر تو به سوى من بيائى از براى تو خوب خواهد بود .
پس ابو قحافه نامه را كه خواند به رسولى كه نامه را برده بود گفت :
چه منع كرد مردم را از خلافت على - عليه السلام - ؟
رسول ( نامهرسان ) گفت كه :
على ( ع ) كم سنّ بود و بسيار از بزرگان قريش و غير قريش را كشته بود و ابو بكر اسنّ از على ( ع ) بود به اين جهت او را خليفه كردند .
ابو قحافه گفت :
اگر امر امامت و خلافت به سنّ است ، من در سنّ بزرگترم از
هامش
از خود را معيّن نكرد ، در صورتى كه كتابى كه او از جانب خدا آورده تصريح مىكند :« إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ »، و نيز تصريح مىكند :« يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ».
آيا هادى اقوام مسلمين كه بعد از رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - مىآيند آن جاهلها و ظالمها و نادانها و شقيها و سفّاكها و خونريزها و ستمكاراناند كه ادّعاى امامت و خلافت كردند - قضاوت را در اينجا به وجدان پاك و فطرت بىآك صاحبان عقل و وجدان واگذار مىنمايم و بس .
و اگر گفته شود : پيغمبر ( ص ) تعيين خليفه را بعد از خود به آراء و انتخاب مردم گذاشت ، اين ادّعا مفاسد زيادى را در بر دارد كه مقام گنجايش تفصيل و بيان آن را ندارد .
پس بايد گفت : خود پيغمبر ( ص ) - العياذ باللّه - باعث فتنه و آشوب و اختلاف در ميان امت خود شده و باعث گرديده كه امت وى به هفتاد و سه فرقه متفرّق شوند و دربارهء تعيين امام و خليفه يا رئيس جمهورى خونريزىها نمايند يا امثال معاويهها با زور سرنيزه و قلدرى و قلچماقى به سر مردم زده و بر آنها امام شده و حكومت ديكتاتورى و استبدادى و خودسرى نمايد - و هرگز بر عقل كلّ كسى اين احتمالها و فرضهاى ناروا را نمىدهد ، مگر كسى كه عقل و وجدان خود را به كنار گذاشته و از روى تعصّب به سنّىگرى گرايد .
( 19 ) . كتاب « الاحتجاج » ، شيخ طبرسى ( ره ) ، ج 1 ، ص 115 ، ط نجف سال 1386 ه .