خواهد شد « و لو لم يخف اللّه الناس لجنّته و ناره لكان الواجب عليهم ان يطيعوه و لا يعصوه لفضله عليهم و احسانه اليهم » ؛ يعنى اگر مردمان ترس خدا را نمىداشتند به جهت اميدوارى به بهشت و خوفناكى از دوزخ سزاوار آن بود كه حق تعالى را اطاعت كنند و مرتكب گناهان نشوند به واسطهء تفضلى كه به ايشان نموده و احسانها و انعامهائى كه نسبت به بندگان به فعل آورده و مىآورد كه پيغمبران اولو العزم و ملائكه مقرب از اداى شكر آن به عجز اعتراف دارند .
و اما آنچه در سبب زهر دادن مأمون به آن حضرت عليه السّلام وارد شده ، يكى آن است كه مذكور شد در حكايت شير و حميد بن مهران و يكى ديگر نقل كردهاند « 1 » كه چون امام عليه السّلام به مرو رسيد مأمون مقرر نمود كه در هفته دو روز ، يكى روز دوشنبه و يكى روز پنجشنبه بنشيند و امام را به طرف راست خود بنشاند و به درد دل فقراء و مساكين برسد و مرافعهء مردم بپرسد و داد مظلومان بدهد و مدتى بر اين منوال بگذشت تا آنكه مرد صوفى را آوردند كه چيزى دزديده بود . چون نظر مأمون بر او افتاد ديد كه پيشانيش بر اثر سجود پينه كرده و خرقه صوفيانه در بر و شالى درويشانه بر سر دارد گفت : اى مرد شرم ندارى كه اين اثرهاى نيك را با اين فعل قبيح جمع كردى . صوفى در جواب گفت : از روى اضطرار كردهام نه از راه اختيار ، تو حق مرا از من منع كردى تا كارم به اينجا رسيد .
مأمون گفت : كدام حق بود تو را بر من كه منع آن كرده باشم ؟ گفت : خمس و فىء حق ماست ؛ چنانچه حق تعالى در قرآن خمس را به شش حصّه مقرر داشته و يكى از آنها « ابن سبيل » است و من از آن طبقهام و اين سخن بنابر ظاهر مذهب صوفيه بود ؛ زيرا كه به ظاهر سنى بوده و نقل كرده شد در وقتش كه خمس را عمر از بنى هاشم منع كرد . پس آن صوفى دو آيه بر مأمون خواند و گفت : چون از حق خود ممنوع شدم و كاردم به استخوان رسيد مرتكب اين عمل شدم . مأمون گفت : من
هامش
( 1 ) . عيون اخبار الرضا عليه السّلام ج 2 ، ص 239 .