تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
آن مرض نمىتوانست نمود تا به حدى كه از خود نوميد شده بودم . روزى پير زنى « سلمه » نام كه همسايهء ما بود به خانهء من آمده مرا مضطرب ديد گفت : اگر من مرض تو را دوا كنم چه مىگوئى ؟ گفتم : به غير از اين آرزوئى ندارم . به خانه خود رفته پياله‌اى از آب پر كرده بياورد كه اين را بخور تا شفا يا بى . من آن آب را خورده بعد از لمحه‌اى خود را صحيح و سالم يافتم چنانچه گفتى هرگز آن كوفت مرا نبوده و چندين ماه از آن گذشت مطلقا اثرى از آن الم نمانده بود . روزى همان عجوزه به خانه من آمد به او ، گفتم : اى سلمه ! بيا راست بگو كه آن چه شربت بود كه آن روز به من دادى كه آن كوفت مرا به اين نحو بر طرف كرد ؟ گفت : به يك دانه از اين تسبيح كه در دست دارم ! پرسيدم كه اين چه سبحه است ؟ گفت : اين تربت حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام است ، يك دانه از اين در آن آب كرده به تو دادم . پس من به او گفتم : اى رافضيه ! مرا به خاك قبر حسين دوا كرده بودى ؟ ! ديدم كه غضبناك شد و از خانه من بيرون رفت و هنوز او به خانهء خود نرسيده بود كه الم من برگشت و كوفت من عود كرد و الحال به آن مرض گرفتارم و هيچ طبيبى آن را علاج نمىتواند كرد و من بر خود ايمن نيستم و نمىدانم كه حال من چون خواهد شد . درين سخن بودند كه مؤذن اذان گفت و ما به نماز مشغول شديم و بعد از آن نمىدانم كه حال آن مرد به كجا رسيد . و ايضا در آن كتاب مستطاب به طريق صحيح از موسى بن عبد العزيز روايت نموده « 1 » كه گفت : يوحناى نصرانى در بغداد به من دوچار شد گفت : به حق دين تو و نبى تو كه اين شخص را كه در كربلا زيارت مىكنند كيست ؟ گفتم : پسر على بن ابى طالب است و دخترزادهء رسول آخر الزمان است ، ترا به اين سؤال چه افتاده است ؟ گفت : نقل عجيبى دارم گوش دار تا بگويم . گفتم : بگو . گفت : خادم هارون الرشيد نصف شبى از پى من آمده مرا به تعجيل برد تا به خانه موسى بن عيسى هاشمى و گفت : امر خليفه است كه اين مرد را كه خويش من است علاج كنى . چون نشستم
هامش
( 1 ) . امالى شيخ طوسى ص 320 حديث شماره 649 .