ندارم جوان ناشناس مىفرمايد : تو بايد بخوانى آن وقت دست مبارك خود را به سينهء او مىگذارد و سخت و محكم مىفشارد و مىفرمايد : حالا بخوان مىگويد چه بخوانم ؟ آن آقا مىگويد اين طور بخوان : بسم الله الرحمن الرحيم
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ، يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ ، أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ
الايه « سورهء اعراف آيه 54 و بعد از آن » محمد كاظم به همراه آن سيد آيات سورهء اعراف را مىخواند و به سينهء او دست كشيده تا به آخر آيهء
إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ
مىرسد محمد كاظم برمىگردد كه چيزى بپرسد مىبيند هيچ كس نيست و خودش تنها ايستاده است .
و نوشتهاى پرنور هم در روى سقف ديده بود ديگر نيست و سقف تاريك و خاموش است . آقاى محمد كاظم وحشت مىكند و بىهوش به زمين مىافتد و خودش هم نمىداند همان روز يا فردا يا سه روز بعد به هوش مىآيد و احساس خستگى و سنگينى مىكند . بالأخره از امامزاده بيرون مىآيد و بار علوفهاش را به دوش كشيده روانهء دهكده مىشود ولى در بين راه متوجه مىشود كه چيزهائى مىخواند گندم را به فقير و علوفه را به خانه مىرساند و مورد اعتراض شديد بستگان قرار مىگيرد كه تا اين مدت كجا بودى ؟ ما همهجا را گشتيم پيدايت نكرديم ايشان چيزى به آنها نمىگويد بىدرنگ به نزد پيشنماز محل آقاى صابرى اراكى مىآيد قضيه را براى او نقل مىكند و ادعا مىنمايد قرآن را از حفظ مىخواند حاج آقا صابرى اراكى قرآن مىآورد چند سورهء بزرگ را از او مىپرسد و او همه را از بر مىخواند .
همهء اهل قريه اطراف او جمع شده در انتظار قضاوت آقاى پيشنماز هستند و همه شهادت مىدهند محمد كاظم درس نخوانده و الف و با هم